نمىشوى ، سوگند با خداى كه در آن مضايق خطر كه پسر ياد از پدر نكند تو تقرير خير مىفرمائى .
آنگاه روى با قوم كرد و بانگ برداشت و گفت : هلا جعلتم قبر ابى علىّ ميلا فى ميل ، و كان له مناد ينادى بعكاظ هل من راجل فاحمله أو جائع فاطعمه او خائف فآمنه . يعنى : قبر ابو على را كه عامر بن طفيل باشد يك ميل در يك ميل مقرّر داريد و تمام اين زمين را مضيقى بشماريد و در بازار عكاظ همانا از جانب ابو على يك تن منادى ندا در مىدهد كه هركس پياده است حاضر شود تا او را راحله بخشند ؛ و سوار كنند و هركس گرسنه است درآيد تا او را طعام آرند و سير كنند ، و هركس ترسناك است درآيد تا او را جار دهند و ايمن سازند .
وفد بنى سعد بن بكر
و هم در اين سال نهم هجرى ضمام بن ثعلبه از جماعت بنى سعد به مدينه درآمد و شتر خود را بر در مسجد بخوابانيد ، و خود حاضر مجلس پيغمبر شد . و چون رسول خداى در ميان اصحاب متكى بود او را نشناخت و گفت : از ميان شما محمّد كدام است ؟ گفتند : اينك مرد سفيداندام متكى . پس روى به پيغمبر آورد و گفت : اى پسر عبد المطّلب من سخنى چند از تو پرسش خواهم كرد و در سؤال تشديد خواهم كرد ، بايد در نفس خود بر من غضب نكنى .
فرمود : پرسش كن .
عرض كرد : سوگند مىدهم تو را به خداى خود و خداى آنان كه از پيش تو بودهاند خداوند ترا امر فرموده تا ما را به پرستش او دعوت كنى و ما از بهر او شريك نگيريم ، و از اين بتان كه پدران ما پرستيدند بيزار باشيم ؟
فرمود چنين باشد .
آنگاه از نماز و روزه و ديگر چيزها بپرسيد و پاسخ بشنيد . آنگاه مسلمانى گرفت ، و عرض كرد : من رسول قوم خويش خواهم بود و اين اوامر و نواهى بديشان خواهم برد .