اين بديد به سراى زنى سلوليّه درآمد و شب را به پاى برد و بامداد برخاست و سلاح خويش را در بر خود راست كرد و برنشست ، و آهنگ مرابع و مراتع خويش داشت تا با قوم خود پيوسته شود و همىگفت : و اللات لئن اصحر محمّد الىّ و صاحبه لانفدتهما برمحي و از صاحب محمّد ملك الموت را قصد مىداشت ، يعنى : سوگند ياد مىكنم به لات كه اگر محمّد و رفيق او ملك الموت بر من درآيند نيزهء خود را از هر دو تن درگذرانم .
اين هنگام خداوند قادر قاهر ملكى را فرمان كرد تا با پرّ خود لطمهاى بزد و او را به خاك انداخت ، و در زمان غدهاى بزرگ در زانوى او پديد گشت و عظيم دردناك شد ، چنان كه توان مصابرت از او ببرد ناچار به خانهء سلوليه بازآمد و گفت :
غدّه كغدّة البعير * و موت فى بيت سلوليّة « 1 »
و بنى سلول « 2 » در ميان عرب ناكسترين طوايفاند و از مخالطت با ايشان ننگ دارند . بالجمله اين سخن در ميان عرب مثل شد و عامر جان بداد « 3 » و اين سخن در هجاى سلولى گفتهاند :
الى اللّه أشكو أننى بتّ طاهرا * فجاء سلولى فبال على رجلى
فقلت اقطعوها بارك اللّه فيكم * فانّى كريم غير مدخلها رحلى
چون عامر بن طفيل جاى از جهان بپرداخت جبّار بن سلمى بن عامر بن مالك بن كلاب كه از بنى اعمام او بود بر سر قبر او آمد و بايستاد فقال : انعم ظلاما ابا علىّ فو اللّه لقد كنت لا تضلّ حتّى يضلّ النّجم و لا تهاب حتّى يهاب السّيل و تعطش البعير و لا تعطش و اللّه خير ما كنت تكون حين لا تظنّ نفس بنفس خيرا . گفت : خوش باد شبت اى ابو على در شبهاى خوفناك و خطبهاى عظيم ستاره از راه بيرون مىشود و ياوه مىگردد و تو گم نمىشوى و ياوه نمىگردى ، سيلهاى بنيان كن هراسناك مىشود و تو ترسان نمىشوى ، شتر با آن همه صبر كه از ورود دارد عطشان مىگردد و تو تشنه
هامش
( 1 ) . غدهاى چون غدهء شتر و مرگ در خانه زن سلولى .
( 2 ) . سلول : قبيلهاى از قيس كه به خوارى و پستى معروف بودند .
( 3 ) . به روايت طبرى و صاحب طبقات : در راه ، خداى عزّ و جلّ عامر بن طفيل را به طاعون مبتلا كرد كه به گردنش زد و او را بكشت و اين حادثه در خانه زنى از بنى سلول رخ داد ( تاريخ طبرى ، 4 / 1272 ، طبقات ، 2 / 313 ) .