هر يك را ده ( 10 ) اوقيه زر بداد ، و حارث را دوازده ( 12 ) اوقيه عطا كرد و مراجعت به بلاد خويش داد .
وفد بنى البكّاء
و هم در اين سال وفد بنى البكّاء درآمدند و ايمان آوردند و شناختگان ايشان معاوية بن ثور بن عبادة بن البكّاء ، و پسر او بشر و ديگر فجيع بن عبد اللّه بن جندح بن البكّاء و عبد عمرو [ معروف به ] اصمّ بودند . گويند : معاويه صد ( 100 ) سال روزگار برده بود و از رسول خداى خواستار شد كه فرزند او بشر را مس فرمايد كه پدر را نيكو خدمتى كرده . پيغمبر او را مسح فرمود و چند سر بز عطا كرد و ايشان را به دعاى بركت ياد نمود تا اگر قحط سال شدى بلاد ايشان را آسيب نرسيدى . از بهر فجيع نيز نامه امان نوشت و عبد عمرو را عبد الرّحمن نام نهاد ، و از بلاد او قطعهاى به اقطاع داد ، گويند : از اصحاب صفّه يك تن او بود .
[ وفد بنى هلال ]
و هم در اين سال نهم وفد بنى هلال بن عمرو « 1 » برسيدند و زياد بن عبد اللّه بن مالك ، ديگر عبد عوف بن احزم « 2 » ؛ ديگر قبيضة بن مخارق با آن جماعت بودند اما زياد بن عبد اللّه در خانهء ميمونه بنت الحارث زوجه پيغمبر فرود شد از بهر آنكه ميمونه خالهء او بود . پس رسول خداى به خانهء ميمونه درآمد و ميمونه عرض كرد كه :
زياد پسر خواهر من است ، آنگاه به جانب مسجد شد و زياد ملازم خدمت بود و با پيغمبر نماز بگزاشت ، پس در نماز پيغمبر او را نزديك خود جاى داد و دست مبارك بر سر او نهاد و بر دو طرف عارض و بينى او فرود آورد و او را به دعاى خير ياد فرمود ، و از آن پس همواره آثار نور و بركت از ديدار او آشكار بود و از اينجاست كه
هامش
( 1 ) . طبقات : هلال بن عامر ( 2 / 311 ) .
( 2 ) . همان : عبد اللّه عوف بن اصرم بن عمرو بن سعيبة بن هزم ( 2 / 311 ) .