انيس عرض كرد : آن جامه برد كه در بر دارد چنانش به عجب انداخت كه از ملازمت سفرش بازداشت . معاذ بن جبل گفت : نيكو سخن نكردى ، سوگند با خداى كه ما جز نيكى از او ديدار نكردهايم ، رسول خداى هيچ سخن نكرد .
اين ببود تا آنگاه كه خبر مراجعت پيغمبر به كعب رسيد ، سخت آشفته خاطر گشت و با دوستان شورى افكند كه بچه حيلت از اين تباهى آزادى جويد ، عاقبت دل بر آن نهاد كه از در راستى بيرون شود ، چه مىدانست دروغ را در آن حضرت فروغى نيست ، لاجرم چون نوبت به كعب رسيد بر پيغمبر درآمد و سلام داد . رسول خداى تبسّمى خشمآميز فرمود و او را پيش خوانده در برابر خود حكم نشستن داد .
آنگاه گفت : چرا از جهاد سر بر تافتى با اينكه بسيج سفر را شتر ابتياع كردى ؟
كعب عرض كرد : يا رسول اللّه در علم جدل توانايم و اگر كار با ديگر كس بود هم عذرى به كذب بر مىتراشيدم ، اما در حضرت تو دروغ نگويم ، راستى آن است كه از همه وقت تواناتر بودم لكن كار به تسويف « 1 » و مماطله كردم .
چون بر گناه خويش اعتراف نمود كيفر او واجب افتاد ، پس پيغمبر بفرمود :
سخن به راستى كردى هم اكنون برخيز تا خداوند در حق تو حكم فرمايد . كعب بن مالك ناچار از مسجد بيرون شد .
جماعتى از بنى سلمه با او گفتند چرا خود را به مهلكه افكندى ، گناه تو افزون از استغفارى نبود كه رسول خداى از بهر تو تقديم مىكرد ، هم اكنون بازشو و بر آنچه گفتى تكذيب كن ، اين وقت معاذ بن جبل و ابو قتادهء انصارى كه پسر عمّ او بودند برسيدند ، و گفتند : زنهار بر صدق ثابت باش كه خداوند از بهر تو گشايشى فرستد ، كعب گفت : آيا از آن مردم كه از اين غزوه تخلّف جستند هيچ كس مانند من سخن به راستى كرد ، گفتند : هلال بن اميهء واقفى و مرارة بن ربيع عمّ او نيز از در راستى بيرون شدند ، و بر گناه خويش اعتراف كردند . كعب گفت : با دو مرد صالح اقتفا كردهام بيمى بر من نخواهد رفت ، و از آنجا به سراى خويش شد .
مع القصه كعب و هلال و مراره هر سه تن گناه كردهء حضرت شدند و خداوند اين آيت بفرستاد :
وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ .
« 2 »
يعنى : گروهى ديگر از تخلّف كنندگان را منتظر حكم الهى بايد بود يا دستفرسود
هامش
( 1 ) . تسويف : كار را به تأخير انداختن .
( 2 ) . سورهء توبه ، آيهء 106 .