تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1452

مساهمون:

ص١٤٥٢
كودكى پدر او بمرد و كفالت او عمّ او كرد تا بزرگ شد و شتران و گوسفندان و عبدى چند به دست كرد ، و سخت آرزوى مسلمانى داشت و از بيم عمّ خويش تقديم نمىفرمود . بعد از فتح مكه با عمّ خود گفت : روزگار انتظار بردم كه تو مسلمانى گيرى من نيز با تو مسلمان شوم و اينك دانستم كه تو كيش خويش نخواهى گذاشت ، پس مرا دستورى ده تا طريق مسلمانان سپرم كه از اين بيش بر زندگانى خويش قوىدل نيستم . گفت : سوگند با خداى اگر روش محمّديان گيرى هرچه تو را داده‌ام بازگيرم . چندان‌كه اين ردا و ازار بر تو نگذارم . عبد اللّه گفت : سوگند با خداى كه ترك بت‌پرستى گيرم و از اين مال نيز بيزارم ، چه در پايان كار اين مال بايد بگذاشت و بگذشت ، و در زمان ترك مال بگفت و جامه از تن دور كرد و عريان تن به نزديك مادر خود آمد و گفت : افزون از تن‌پوشى نخواهم و آهنگ مسلمانى دارم . مادرش قطعه كتانى به دو آورد و آن را بدونيم كرد نيمى ردا و نيمى ازار ساخت ، و از اين روى ذو البجادين لقب يافت . چه بجاد گليم به خط را گويند . بالجمله راه مدينه گرفت و به مسجد رسول خداى درآمد ، پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بعد از صلاة صبح چشم مباركش به دو افتاد فرمود : كيستى ؟ گفت : عبد العزى . فرمود : نام تو عبد اللّه ذو البجادين باشد ، و منزل خود را نزديك به ما مقرّر كن . پس عبد اللّه مسلمانى گرفت و قرآن بياموخت و به بانگ بلند قرائت قرآن همىكرد ، چندان‌كه نماز و قرائت او مردم را زيانى مىآورد . عمر بن الخطّاب از در منع برخاست پيغمبر فرمود : دعه يا عمر فانّه خرج مهاجرا الى اللّه و الى رسوله . از قضا اين وقت رسول خداى تجهيز لشكر براى غزوهء تبوك مىفرمود ، عبد اللّه عرض كرد : يا رسول اللّه دعا كن تا در راه خدا شهيد شوم ، فرمود : پوست درختى حاضر كن . عبد اللّه پاره‌اى از پوست درخت سمره بياورد . پيغمبر آن را بر بازوى وى بست و فرمود : الّلهمّ حرّم دمه على الكفّار . خداوندا خون عبد اللّه را بر كافران حرام فرما . عرض كرد : من جز اين خواستم . پيغمبر فرمود : چون به قصد جهاد بيرون شوى اگر تو را تب بگيرد و بدان تب وداع جهان گوئى شهيد مرده باشى . پس عبد اللّه را در تبوك تب بگرفت و جهان فانى را بدرود كرد . بلال بن حارث گويد كه : آن شب كه عبد اللّه را به خاك مىسپردند بلال مؤذن را