پيغمبر بود نيكو نظرى انداخت ، چندانكه نگريست جز نزديك به يك صاع جو و مانند آن قرظ « 1 » چيزى نيافت و پوستى چند دباغت ناكرده نيز آويخته بود ، عمر بگريست . پيغمبر فرمود : يا بن الخطّاب اين چيست ؟ عرض كرد : يا رسول اللّه تو رسول خدائى و اين خانه خزانه تو است ، من اين اشياء را معاينه كردم و اين حصير را نگريستم كه پهلوى تو را بيازرده است ، و همىدانم كه قيصر و كسرى و مردم فارس و روم با كفر و شرك در خصب « 2 » نعمت معيشت كنند ، و به رفاهيت روز برند ، چرا از خدا نخواهى تا تو را و امت تو را نعمت فراوان دهد . پيغمبر پهلو از متكا برداشت و استوار بنشست ، و فرمود : اى پسر خطّاب تو هنوز گرفتار اين محل پستى ندانستهاى ، طيبات مردم فارس و روم را در اين جهان دادهاند ، و ما را نعمت آن جهانى كرامت كردهاند . و به روايتى فرمود آيا نمىخواهى دنيا ايشان را باشد و آخرت ما را ؟
وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ .
« 3 »
[ بانگ عمر در باب مسجد ]
پس عمر از در معذرت بيرون شد و خواستار طلب مغفرت گشت و به روايتى گفت : رضينا باللّه ربّا و بالاسلام دينا و بمحمّد رسولا . و از غرفه به زير آمد در باب مسجد بانگ برداشت كه : رسول خدا زنان خويش را طلاق نگفته است ، و از آن سوى چون ماه به پايان رسيد پيغمبر نيز از غرفه به زير آمد و به خانهء عايشه درآمد و عايشه ، رسول خداى را پذيره كرد ، و معروض داشت : سوگند ياد فرمودى تا يك ماه ما را ديدار نكنى اينك بيست و نه ( 29 ) روز از ماه سپرى شده است . پيغمبر فرمود :
بسيار وقت ماه به بيست و نه ( 29 ) روز پايان پذيرد اين ماه از آن گونه است .
هامش
( 1 ) . قرظ : برگ درخت سلم كه پوست را به آن دباغى كنند .
( 2 ) . خصب : فراخى معيشت و فراوانى .
( 3 ) . سورهء عنكبوت ، آيه 64 : زندگى دنيا جز بازيچه و سرگرمى نيست . اگر بدانند زندگى واقعى سراى ديگر است .