كوشك درآمد و نگريست كه رسول خداى لنگوته « 1 » بسته و پهلوى مبارك را بر حصيرى از ليف خرما نهاده ، و تكيه بر وسادهاى كه هم از ليف خرما آكنده بود بازداده ، پس عمر سلام داد و بر سر پاى عرض كرد : يا رسول اللّه آيا زنان خود را طلاق گفتى ؟ فرمود طلاق نگفتهام ، عمر تكبير گفت ، چنان كه بانگ او را امّ سلمه اصغا فرمود و دانست كه عمر با رسول خداى سخن در انداخته ، و به روايتى عرض كرد كه : اصحاب سخت كوفته خاطرند كه مبادا زنان خويش را طلاق گفته باشى ، اگر فرمان شود ايشان را شاد خاطر سازم ، فرمود : اگر خواهى چنان مىكن . آنگاه عرض كرد : اگر دستورى رود استيناس خاطر مبارك را سخنى چند به عرض رسانم .
چون رخصت يافت عرض كرد كه : يا رسول اللّه در مكه ما را بر زنان خويش غلبه بود ، چون به مدينه آمديم زنان ما نگريستند كه مردان مدينه مقهور زنهاى خويشند ، زنان ما طريق ايشان گرفتند و بر ما چيرگى يافتند ، اين هنگام پيغمبر تبسمى فرمود ، آنگاه عرض كرد كه : روزى با زن خود سخنى خشن گفتم ، و او با من بازگردانيد و اين بر من سخت صعب افتاد ، گفت : چندين تافته مشو اينك زنهاى پيغمبر و به روايتى گفت : اينك دختر تو حفصه سخن پيغمبر را بازمىگرداند و وقت باشد كه از نزد پيغمبر زنان او به خشم هجرت مىگيرند . گفتم : ناكام باد حفصه و هركه چنين كند .
پس حفصه را طلب داشتم و از در پند و اندرز گفتم : مگر ندانستهاى كه خداوند غضب كند آن كس را كه رسول او را به غضب آرد ، زينهار سخن او را بر مگردان و از نزد او به خشم بيرون مشو ؟ و چيزى طلب مكن و بدانچه حاجت افتد از من بخواه و هرگز خود را با عايشه قياس مكن ، و از محل او در نزد پيغمبر مغرور مباش . هم درين سخن رسول خداى تبسمى فرمود .
گويند : از پس اين سخنان ، عمر به نزد امّ سلمه آمد به دست آويز قرابتى كه با او داشت و آغاز سخن كرد . امّ سلمه گفت : اى عمر در همه كارها داخل شدى و اينك همىخواهى در ميان زنان پيغمبر طريق محاورت مفتوح دارى . هم در اين هنگام پيغمبر تبسم فرمود .
مع القصه اندك اندك رنجيدگى خاطر رسول خداى زدوده گشت و چنان بخنديد كه نواجذ مباركش ديدار شد . بعد از آن عمر بنشست و در آن كوشك كه خزانهء
هامش
( 1 ) . لنگوته : لنگى كوچك كه درويشان و فقيران به ميان بندند .