آن قصر را ويران كردند و آتش در زدند .
[ سريّه طفيل بن عمرو دوسى براى نابودى ذو الكفّين ]
و هم از آنجا طفيل بن عمرو را بفرمود تا به بتخانه جماعت دوس شده بنيان آن بتخانه را براندازد ، و صنم عمرو بن حِمْمِه را كه « كفّين » نام دارد درهم شكند ، لاجرم طفيل بن عمرو بدان بتكده عبور داد و آن بنيان را ويران ساخت و كفّين را خرد و درهم شكسته آتش در زد و گفت :
ما كنت ذا الكفّين من عبادكا * ميلادنا أقدم من ميلادكا
انّى حشيت النّار فى فؤادكا « 1 »
از پس آنكه بتخانه را بكند و بسوخت ، خواست تا از بهر فتح طايف اگر تواند لشكرى از خويشتن تجهيز كرده ، آنگاه به لشكرگاه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله پيوسته شود . پس به ميان قبيلهء اوس آمد و ايشان را به ملازمت پيغمبر و مقاتلت با كفّار تحريض داد و چهارصد ( 400 ) كس از آن جماعت را گزيده كرده با خود برداشت ، و آلاتى كه از براى تخريب قلعهء طايف به كار بود فراوان با خود حمل داد ؛ و چهار روز بعد از ورود رسول خداى به طايف پيوستهء لشكرگاه گشت .
[ غزوهء طايف ]
مع القصه آنگاه كه پيغمبر در ظاهر طايف خيمه راست كرد و لشكر اوتراق كردند ، مردم حصار ساختهء كارزار شدند ، نخستين نافع بن غيلان بن معتب گروهى از مردم رزم آزموده را گزيده ساخت و همدست و همداستان از قلعه بيرون تاخت . از اين
هامش
( 1 ) . مصرع اول بيت اول اين اشعار در طبقات ( متن عربى ، 2 / 157 ؛ فارسى 2 / 194 ) چنين آمد :يا ذا الكفّين لست من عبّادكااى ذو الكفّين من از پرستندگان تو نيستم ، ميلاد ما قديمىتر از ميلاد توست ، و من قلب ترا آكنده از آتش كردم .