مسئول شما را بپذيرفتم . و فرمان كرد : تا دست از قطع درختان بازداشتند .
و چنان افتاد كه يك روز عيينة بن حصن به حضرت رسول آمده خواستار شد تا به درون قلعه رفته مردمان را به پند و اندرز حكيمانه از ظلمت كفر برهاند و به تابخانه « 1 » اسلام كشاند . پيغمبر او را رخصت كرد . پس عيينه به درون قلعه شد و مردمان بر او انجمن گشتند پس روى با جماعت كرد و گفت : فداكم ابى و امّى لقد سرّنى ما رايت منكم و ما فى العرب احد غيركم و اللّه ما فى محمّد مثلكم و لقد قلّ المقام و طعامكم كثير و ماؤكم وافر لا تخافون قطعه . يعنى : پدر و مادرم برخى شما باد ، هرگز در ميان عرب مانند شما به دست نشود ، و در جيش محمّد امثال شما كس نشان ندهد ، استوار بپائيد كه شما را علف و آذوقه فراوان است و محمّد را مجال درنگ اندك باشد . مردم حصار گفتند : مبادا اين عيينه عينى و جاسوسى باشد و محمد را از خلل باره و ثلمهء ديوار آگهى دهد . ابو محجن گفت : بيم مكنيد كه در ميان شما هيچ كس نيست كه مانند عيينه در خصمى محمّد يك جهت باشد .
بالجمله عيينه بعد از اداى اين كلمات به حضرت رسول آمد : فقال : قلت لهم ادخلوا فى الاسلام فو اللّه لا يبرح محمد من عقر داركم حتّى تنزلوا فخذوا لانفسكم امانا فخذلتم ما استطعت . يعنى : مردم قلعه را بيم دادم و گفتم : هرگز محمّد از ظاهر اين حصار كوچ ندهد و شما را دستگير كند و عرضهء هلاك سازد ، نيكو آن است كه از وى امان بخواهيد و خويشتن را تسليم او كنيد . چون اين سخنان به پاى برد پيغمبر فرمود : و لقد كذبت لقد قلت لهم كذا و كذا . و هر سخن كه به نفاق با مردم قلعه رانده بود بر وى بر شمرد ، عيينه سخت شرمگين گشت و گفت : استغفر اللّه و اتوب اليه و لا اعود ابدا .
گويند : يك روز در ايام محاصره به فرمان رسول خداى ندا كردند : كه هر بنده از اين حصار بگريزد و به سوى ما آيد آزاد باشد ، بيست ( 20 ) كس از آن حصار فرار كرده به لشكرگاه گريخت . نخست غلام عبد اللّه بن ربيعه بود كه وردان نام داشت و از دنبال او عبد حارث بن كلده برسيد و او أبو بكر نام داشت . بالجمله رسول خداى تمامت آن غلامان را آزاد ساخت و هركس را به يك تن از اصحاب سپرد تا كار معاش او راست كند و از پس آنكه مردم طايف مسلمانى گرفتند خواستار غلامان
هامش
( 1 ) . تابخانه : خانهاى را گويد كه روشن و پرتاب باشد .