سخن او نگذاشت و تيغى ديگر براند هم نبريد . دريد گفت : شمشير من كه از بالاى شتر آويخته است برگير و به جائى بزن كه پوست آويخته نبود تا مرا كمتر زحمت كنى . پس ربيعه او را بكشت و سرش را به حضرت رسول آورد .
بالجمله در پايان آن حربگاه مردى از بنى جشم تيرى گشاده داده بر زانوى ابو عامر آمده تا پر بنشست ، ابو موسى پيش شد و گفت : اى عم اين زخم از كه يافتى ؟ ابو عامر گشايندهء خدنگ را بنمود . پس أبو موسى قصد او كرد و او طريق فرار گرفت ، أبو موسى فرياد برداشت كه : چرا ساحت خويش را به عار فرار آلوده كنى ؟
كار ناورد را استوار باش تا مرد از مرد پديد شود . بدين سخنان او را از بهر جنگ برانگيخت و بىدرنگ خونش بريخت ، آنگاه به نزد ابو عامر شتافت و گفت : اى عم از قفاى قاتل تو بتاختم و با زخم تيغش به خاك انداختم . آنگاه ابو موسى را فرمان كرد كه اين خدنگ را از زانوى من بيرون كن . پس ابو موسى آن تير را از زانوى ابو عامر بكشيد و از آن زخم گران خون فراوان در سيلان آمد ، ابو عامر بدانست كه از آن جراحت جان به سلامت نبرد ، لا جرم امارت لشكر را به ابو موسى گذاشت و گفت :
از پيغمبر خواستار شو تا از بهر من طلب آمرزش كند . آنگاه بدرود جهان كرد .
و از پس او ابو موسى رايت جنگ برافراشت و در آن حربگاه ظفرمند شد و به حضرت رسول خداى مراجعت كرد ، و اين وقت رسول خداى را نگريست كه بر سريرى از ليف خرما جاى دارد و اثر آسيب آن بر پهلوى مباركش نمودار است ، پس قصّه خويش بگفت و خواستارى ابو عامر را نيز معروض داشت . پيغمبر چون اين بشنيد برخاست ، و وضو بخاست و به روايتى دو ركعت نماز گزاشت و دستها را چنان برداشت كه سفيدى زير بغل مباركش نمودار گشت و عرض كرد : الّلهمّ اغفر لأبي عامر و اجعله من أعلى امّتى فى الجنّة . « 1 »
و به روايتى فرمود : الّلهمّ اغفر لعبدك أبى عامر الّلهمّ اجعله يوم القيمة فوق كثير من خلقك . آنگاه أبو موسى خواستار شد كه از بهر او نيز طلب آمرزش كند ، آن حضرت فرمود : الّلهمّ اغفر لعبد اللّه بن قيس ذنبه و أدخله يوم القيمة مدخلا كريما .
هامش
- از مادر بزرگهاى ترا نجات داده و موسى پيشانى پدرت را گرفته و از معركه بيرون كشيده بوده ربيعه گفت : نمىدانستم . ( مغازى ، 3 / 698 )
( 1 ) . خدايا ابى عامر را بيامرز و او را در بلندپايهترين مراتب امّت من در بهشت قرار ده .