تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1354

مساهمون:

ص١٣٥٤
مسلمانان قريش سخن به شناعت مىكردند ، ابو سفيان بن حرب گفت : اصحاب محمّد چنان گريختند كه تا كنار بحر نتوانند ايستاد ، و از مكّيان ، سليمان بن عثمان كه نو مسلمان بود چون هزيمت مسلمين را بديد دلش باز كافرى رفت ، و با خود انديشيد كه محمّد اكنون كشته خواهد شد نيكو آن است كه به قصاص خون پدرم خود او را بكشم ، اين بگفت و تيغ بركشيد و به جانب پيغمبر تاختن كرد ، چون راه با رسول خداى نزديك نمود چشمش تاريك شد و چون روى بازپس كرد بينا بود ، دانست كه دست نيابد پس بازشد و به مكيان پيوست . كلدة بن حنبل كه از سوى مادر برادر صفوان بن اميّه بود گفت : روزى است كه سحر باطل شود . و تنى ديگر با صفوان گفت : مژده باد تو را كه محمّد و مردم او هزيمت شدند . صفوان در پاسخ هر تن گفت : فضّ اللّه فاك فو اللّه لان يربّنى رجل من قريش أحبّ الىّ من أن يربّنى رجل من هوازن . صفوان گفت : خداوند دهان تو را درهم شكند ، البته اگر كس از قريش بر من فرمان دهد نيكوتر است از آنكه از مردم هوازن كس امير من شود . و اين صفوان پسر اميّة بن خلف بن وهب بن حذافة بن جمح است ، و اين اميّه با عم‌زادهء خود معمر بن حبيب بن وهب سمت مرافقت و منادمت داشت ، يك روز هنگام گساريدن كاسات عقار چشم اميّه بر وصيفه دختر معمر افتاد كه هنوز به تازه پستان از سينه بر مىدميد ، گفت : كيست اين وصيفه ؟ معمر گفت : اينك دختر من است . اميّه خواستار شد و وصيفه را به شرط زناشوئى به سراى آورد و با او زفاف كرد و او حامل شد و پس از مدّت صفوان را بزاد . آنگاه يك روز معمر را كراهتى در ضمير حادث گشت و گفت : وصيفه كنيزك من بود نه دختر من . چون اميّه اين سخن بشنيد در غضب شد و وصيفه را طلاق گفت و اين شعر انشاد كرد :
أمضى اميّة قوله و وفا به * و القول اكذبه الّذى لا يفعل
عنها تحوّل رغبة فى غيرها * و تكرّما و الحازم المتحوّل
أدّى الى الجمحىّ خشية عارها * أمة تردّ كما يردّ المرجل
و اعتاض صافية الاديم و زوّجت * من بعده عبد الاصرّة حنبل
چون اميّه ، وصيفه را طلاق گفت ، معمر او را با غلام خود حنبل بن المليك الحبشى كه نسب با بعض قبايل يمن مىرساند عقد بست ، و حنبل سياه بود و از
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1354 | لسان الملك سپهر