هر شيرينى گرم و هر ترشى سرد است و آنچه زبان را از حدّت « 1 » بگزد حار باشد و آنچه ميان ترشى و شيرينى است معتدل خوانند ، چه اين چنين چيز از حار و بارد مركّب است و حدّت صفرا را با مليّن سرد بايد شكست . و سورت سودا را با مليّن گرم بايد چاره كرد ، چنان كه دفع بلغم را با گرم و خشك كنند . اما خون اگر فزونى گيرد ، بيرون كنند و اگر نه سخونت « 2 » آن را با چيزهاى سرد و خشك فرونشانند .
آنگاه كسرى دفع رياح ضاره « 3 » را استعلاج « 4 » كرد ؟ قال : بالحقن الليّنة و الادهان الحارّة الليّنه ، قال : أ فتأمر بالحقنة ؟ قال : نعم قرأت فى بعض كتب الحكماء : انّ الحقنة تنقّى الجوف و تكسح الادواء عنه . و العجب لمن احتقن كيف يهرم او يعدم الولد . و انّ الجهل كلّ الجهل من اكل ما قد عرف مضرّته و يؤثر شهوته على راحة بدنه . گفت :
دفع رياح را به حقنه « 5 » و استعمال روغنهاى حار مليّن بايد كرد . همانا از كتب حكما خواندهام كه حقنه درون را پاكيزه كند و دردها را پاك بروبد و مرا عجب مىآيد از كسى كه حقنه كند و از پس آن پير و عقيم « 6 » شود . و جهل بزرگ آن است كه كس از اكل چيزى كه مضر داند دست بازنگيرد و شكم خوراكى را بر سلامت بگزيند .
ديگرباره كسرى به سخن درآمد . قال : فما الحمية ؟ قال الاختصار فى كلّ شىء ، فانّ الاكل فوق المقدار يضيّق على الرّوح ساحتها و يسدّ مسامّها . كسرى از قانون اكل و پرهيز پرسش كرد . گفت : بسيارخوارى جان را به ستوه آورد ، پس بايد چنان خورد كه حملى و ثقلى « 7 » عايد معده نشود .
اين هنگام نوشيروان از معاشرت با زنان و مضاجعت « 8 » با ايشان سؤال كرد ؟ قال :
كثرة غشيانهنّ ردىّ . و ايّاك و اتيان العجوز ، فانّها كالشّن البالى تجذب قوّتك و تسقم بدنك . ماؤها سمّ قاتل و نفسها موت عاجل . تأخذ منك الكلّ و لا تعطيك البعض ، و الشّابة ماؤها عذب زلال و عناقها غنج و دلال . فوها بارد و ريحها طيّب وهنها ضيق تزيدك قوّة الى قوّتك و نشاطا الى نشاطك .
هامش
( 1 ) . حدّت : تيزى
( 2 ) . سخونت : گرمى و حرارت
( 3 ) . رياح ضاره : بادهاى زيانآور .
( 4 ) . استعلاج : بهبودى خواستن
( 5 ) . حقنه : دوائى كه از راه دبر براى تسهيل شكم مريض ، وارد مىكنند .
( 6 ) . عقيم : نازا ، كسى كه از توليد و تناسل افتاده است .
( 7 ) . ثقل : سنگينى
( 8 ) . مضاجعت : همبستر شدن و نزديكى كردن .