مدينه آورد . رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله فرمود : او را بر ستون مسجد ببستند و خود به مسجد درآمد و فرمود : ما عندك يا ثمامة ؟ عرض كرد كه : اگر مرا بكشى صاحب خون را كشته باشى ؛ و اگر ببخشى ، شاكرى را انعام كرده باشى ؛ و اگر مال خواهى ، فرمان ده تا بدانم و ساخته كنم . پيغمبر بگذشت ؛ و روز ديگر چون به دو عبور مىداد ، همچنين سخن كرد و نيز چنان پاسخ شنيد .
روز سيم نيز كار بدين گونه رفت . اين وقت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود تا او را بگشودند .
چون ثمامه رها شد ، از مسجد بيرون شتافت و غسل كرد و بازآمد و به آواز بلند ندا درداد و كلمهء شهادت بگفت . از آن پس گفت : اى محمّد نزديك من در روى زمين هيچ روئى از روى تو و هيچ شهرى از شهر تو دشمنتر نبود و اكنون محبوبتر از تو و دين تو و شهر تو در نزد من نيست . همانا من به مكه سفر مىكردم تا عمره بگزارم ، مردم تو بر من دست يافتند . حالى فرمان چيست ؟ رسول خداى ، ثمامه را گسيل مكه ساخت تا عمره بگذارد .
چون به حرم رسيد يك تن از كفار او را گفت : اى ثمامه صابى شدهاى ؟ پاسخ داد كه مسلمانى گرفتهام و به خدا سوگند كه ثمامه يك حبه گندم به سوى شما حمل نخواهد داد ، الّا آنكه رسول خداى رخصت فرمايد . و از آن پس غلات خويش را از قريش بازگرفت و كار بر ايشان صعب افتاد . پس به رسول خداى از در ضراعت مكتوبى كردند و آن حضرت بر ايشان رحمت كرد و جواز فرستاد تا ثمامه از اراضى خويش بديشان حمل گندم متواتر كرد .
ظهار اوس با خوله
و هم در اين سال ششم هجرى اوس بن الصّامت بن قيس بن احزم الانصارى را با زوجه خود خوله بنت ثعلبة بن قيس بن مالك بن الخزرج ظهار افتاد و اين اول اظهارى بود كه در اسلام واقع شد .
همانا خوله را اندامى ماننده سيم خام و لحمى چون سيماب رجراج « 1 » بود . روزى
هامش
( 1 ) . رجراج : لرزان