تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1157

مساهمون:

ص١١٥٧
ملك بستاند ، برخاست و از مجلس بيرون شد و فرمان داد كه كار ستوران راست كنند و اسبان را نعل بربندند ؛ و در زمان مكتوبى به هرقل كرد كه : اينك مردى به دعوت نبوت ندا درداده و نامه نيز به من فرستاده . رخصت فرماى تا بر او تازم و از جهانش براندازم . هرقل در پاسخ نگاشت كه : اين انديشه بگذار و با من پيوسته شو تا پشت و روى اين كار نيكو بنگرم . چون از قيصر اين گونه جواب به حارث بن ابى شمر رسيد ، شجاع بن وهب را طلب كرد و صد ( 100 ) مثقال ذهب او را عطا كرد و رخصت مراجعت فرمود . حاجب در نهان جامه‌اى چند شجاع بن وهب را بذل كرد و زاد راه نيز بداد و گفت : سلام مرا به حضرت پيغمبر برده باش و اسلام مرا معروض دار . پس شجاع طريق مدينه را طىّ كرده به حضرت رسول آمد و قصّه خويش مكشوف داشت . پيغمبر فرمود : باد ملكه يعنى : هلاك باد پادشاهى او . و حارث در سال فتح مكه بمرد - چنان كه مذكور خواهد شد - . و بعضى گفته‌اند : حارث مسلمانى گرفت و اسلام خويش را از بيم قيصر مخفى مىداشت .

نامهء پيغمبر به هوذة بن على

اما سليط بن عمرو عامرى نامه پيغمبر را مأخوذ داشته راه عمّان برداشت تا به هوذة بن على رساند و اين هوذه در نزد كسرى مكانتى تمام داشت ، چنان كه او را تاج داد و به حكومت عمّان برگماشت . بالجمله سليط بن عمرو به عمان آمد و هوذة بن على حنفى را ديدار كرد و نامهء پيغمبر را تسليم داد و رسالت خويش را بگذاشت . هوذة نامهء رسول خداى را بگرفت و حشمت آن مكتوب را نيك بداشت و سليط را نيز عظيم گرامى نمود و كتاب رسول خداى بدين شرح بود : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من محمّد رسول اللّه الى هوذة بن علىّ سلام على من اتّبع الهدى و اعلم أنّ