تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1156

مساهمون:

ص١١٥٦
آورد « 1 » و بر آن دعاى بركت قرائت فرمود . و مقوقس در زمان خلافت عمر به دين نصرانى بمرد .

مكتوب پيغمبر به حارث بن ابى شمر

اما شجاع بن وهب نامهء پيغمبر را بگرفت و طريق شام برداشت و طىّ مسافت كرده در غوط دمشق فرود شد و اين وقتى بود كه هراقليوس به بيت المقدس مىرسيد و حارث بن ابى شمر غسّانى علف و آذوقه سپاه و ملزومات پادشاه را ساخته مىكرد و كس را در خدمت او بار نبود . ناچار شجاع بن وهب دو روز بر در سراى حارث اقامت داشت و او را ديدار نتوانست كرد . حاجب دربار حارث كه مردى نصرانى بود از انديشه شجاع بن وهب آگهى يافت و از وى فحص حال رسول خداى نمود . شجاع لختى از سير و سيرت رسول خداى بر وى شمار داد . حاجب سخت بگريست و گفت : اين همان كس است كه در انجيل خبر او را خوانده‌ام ، هم‌اكنون به دو ايمان آوردم ؛ لكن بايدم از حارث پوشيده داشت . چه اگر اسلام من بداند ، مرا زنده نگذارد و شجاع را به سراى خويش آورد و او را عظيم بزرگ داشت و از مكارم ضيافت دقيقه‌اى مهمل نگذاشت . اين ببود تا يك روز حارث بر تخت حكومت جاى كرد و بار داد حاجب وقت را مغتنم داشته ، صورت حال شجاع بن وهب را به عرض رسانيد و اجازت حاصل كرده او را آورد . شجاع رسالت خويش را از جانب رسول خداى بازنمود و كتاب پيغمبر را كه بدين شرح بود ، تسليم داد : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من محمّد رسول اللّه الى الحارث بن ابى شمر سلام على من اتّبع الهدى و آمن به و صدّق و انّى أدعوك أن تؤمن باللّه وحده لا شريك له يبقى لك ملكك . حارث نامهء پيغمبر را بيفكند و آغاز سفاهت كرد و گفت : هيچ كس نتواند از من
هامش
( 1 ) . آن حضرت را خوش آمد