أنّه يخرج بالشّام و قد أكرمت رسولك و بعثت اليك بجاريتين لهما مكان فى القبط عظيم و بكسوة و أهديت لك بغلة لتركبها و السّلام عليك .
خلاصهء معنى آن است كه مقوقس بعد از سلام نوشت كه :
مكتوب ترا خواندم و فهم كردم . مىدانم پيغمبرى باقى مانده و ظاهر خواهد شد ، لكن گمان دارم كه از شام بيرون شود . اينك فرستادهء تو را مكانت بزرگ نهادم و تحفهاى چند ، به حضرت تو فرستادم .
و آن چهار كنيزك تركيه بود كه دو تن خواهر بودند ، از مردم قريهاى از قراى شهر انصنا يكى را ماريه نام بود و آن ديگر را شيرين و خواجهسرائى كه مايون نام داشت و خصى بود و او برادر ماريه يا پسر عمّش بود ، و دو كنيزك ديگر كه تاكنون نام ايشان را در كتابى نخواندهام ، و ديگر قدحى از قوارير بود كه گاهى پيغمبر آب از آن مىنوشيد ؛ و ديگر بيست ( 20 ) قد جامه از قباطى « 1 » مصر و يك نيزه و يك سر اسب كوه پيكرى رهوار و استرى سفيد كه دلدل مىناميدند و درازگوشى كه عفير يا يعفور نام داشت ؛ و ديگر مقدارى عسل سفيد ؛ و ديگر هزار مثقال زر سرخ . اين جمله را به حاطب بن ابى بلتعه سپرد و حاطب را نيز صد ( 100 ) مثقال زر ناب و پنج ( 5 ) قد جامه عطا كرد و او را گسيل « 2 » ساخت .
چون حاطب به حضرت رسول آمد و نامه مقوقس بداد و هداياى او را به پيش گذرانيد ، پيغمبر فرمود : اين خبيث از بهر پادشاهى خويش ، اين بخل كرد و سر به اسلام در نياورد و پادشاهى او پاينده نخواهد بود و هداياى او را بپذيرفت و ماريه قبطيه را بعد از اسلام او به ملك يمين تصرف فرمود و از وى ابراهيم عليه السّلام متولد شد .
و شيرين را به حسان بن ثابت عطا فرمود و از آن دو كنيزك كه نام ايشان مجهول است ، يك تن را به ابى جهم بن حذيفه بخشيد و بر يعفور گاهى برمىنشست و در سفر حجة الوداع يعفور هلاك شد و دلدل از بهر سوارى پيغمبر بود و بعد از پيغمبر ، على عليه السّلام بداشت . از پس او خاص امام حسن عليه السّلام گشت . در زمان خلافت معاويه هلاكت دلدل برسيد . بالجمله آن عسل كه مقوقس انفاذ داشت پيغمبر را به عجب
هامش
( 1 ) . قباطى ، جمع قبطية : جامههائى كه منسوب به اهل مصر است .
( 2 ) . گسيل ساخت : روانه كرد