گفت : چنين باشد .
مقوقس فرمود : پس آنگاه كه قريش قصد اخراج او از مكه كردند ، چرا از خداى نخواست تا آن جماعت را عرضه هلاك و دمار سازد ؟
حاطب بن ابى بلتعه در پاسخ گفت : آيا عيسى بن مريم پيغمبر خدا بود ؟
فرمود : آرى ، او پيغمبر خداى بود .
حاطب گفت : چرا آنگاهش كه بردار مىكردند ، خداى را نخواند تا آن قوم را نابود فرمايد .
مقوقس گفت : نيكو گفتى . همانا مردى حكيم بوده و از نزديك حكيمى به نزد ما آمدهاى .
پس حاطب مكتوب رسول خداى را به دو سپرد . مقوقس ترجمانى طلب كرد تا بر وى قرائت كرد .
همانا نگارنده اين كتاب مبارك ، در اين ايام كه فرستادگان رسول خداى را به نزديك سلاطين رقم مىكردم ، فرستادهء شهريار مملكت روم ، سلطان عبد المجيد خان از دار الملك اسلامبول به حضرت ملك الملوك عجم ، ناصر الدين پادشاه ابد اللّه ملكه و سلطانه برسيد و از سلاطين ممالك روم ، هديهاى چند كه لايق مجلس بود برسانيد و سواد نامه رسول خداى را به مقوقس نيز تسليم داد . همانا در اين ايام طلسم پاشا پسر عباس پاشا پسر ابراهيم پاشا ، ربيب « 1 » محمّد على پاشا كه اين هنگام فرمانگذار مملكت مصر است ، در خزانهء سلاطين مملكت مصر دو صفحه از شبه بيافت كه نامهء رسول خداى را در ميان آن مضبوط داشتند . طلسم پاشا آن نامه را به نزد عبد المجيد خان فرستاد . نقش خاتم رسول خداى در پاى آن نامهء مبارك بود ، به شكل بيضى به عرض ناخن خنصر « 2 » . لفظ « اللّه » بر فراز و « رسول » در وسط و « محمّد » در فرود .
بالجمله سلطان روم فرمان كرد تا آن مكتوب مبارك را سواد كرده ، ارسال حضور شاهنشاه ايران داشت بدين شرح :
هامش
( 1 ) . ربيب : پسرى كه زن انسان از شوهر پيش دارد .
( 2 ) . خنصر : ناخن كوچكترين دست يا پا