بعضى از ابناء فارس سلطنت دهيم و اگر نه طريق هلاك سپرى و زود باشد كه دين من بلدان و ممالك كسرى را فروگيرد . و كمرى از سيم كه زراندود بود و مقوقس به حضرت رسول به رسم هديه انفاذ داشت ، خرخسره را بخشيد . از اين روى مردم يمن ، خرخسره را « ذو المفخره » لقب كردند و اين نام بر اولاد او بماند ، زيرا كه به زبان مردم حمير « مفخره » نام كمر است .
بالجمله بابويه و خرخسره آن شب را كه رسول خداى تاريخ قتل خسرو نهاد ، توريخ دادند و طريق خدمت باذان گرفتند و شتابزده تا يمن آمدند و باذان را از آنچه از رسول خداى ديده و دانسته بودند آگهى دادند . باذان گفت : اين سخن به كلمات سلاطين ماننده نيست ، همانا او پيغمبر خداست . اكنون بباشيم اگر خبر كسرى راست آيد من از همه كس در ايمان با او سبقت گيرم .
روزى چند برنيامد كه منشور شيرويه به باذان آمد كه : من كسرى را در شب سهشنبه بكشتم ، چه زندگانى او موجب فساد مملكت بود ، اكنون تو بيعت من از مردم بستان و با آن مرد كه دعوى پيغمبرى دارد كاوش مكن ، باش تا فرمان من در حق او رقم شود .
باذان چون اين بديد بىتوانى مسلمانى گرفت و مردم يمن با سر هم كلمهء شهادت بر زبان راندند . و خاتمهء كار باذان و خرخسره در جاى خود مرقوم خواهد شد .
نامهء كردن پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به مقوقس
اما حاطب بن ابى بلتعه مكتوب رسول خداى را مأخوذ داشته ، طريق اسكندريه پيش داشت . بعد از طىّ مسافت به شهر اسكندريه درآمد و نخستين يك تن از شناختگان درگاه مقوقس را كه منصب حجابت داشت ديدار كرد و او را از رسالت خويش آگاه ساخت و به دستيارى او رخصت بار حاصل كرده ، به مجلس مقوقس درآمد و بر قانون اسلام اسلام كرد .
ملك اسكندريه با او گفت : همانا تو چنان دانى كه آن كس كه تو را به نزديك من فرستاده پيغمبر خداوند است ؟