مردمان تا هركه زنده است او را بيم كنم و بترسانم و الزام حجّت نمايم بر كافران ، و مسلمان شو تا به سلامت بمانى و اگر نه سر برتابى و سركشى نمائى و بال مجوس بر تو خواهد بود .
چون نامه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به كسرى رسيد ، در خشم شد و نامه را بدريد و گفت : بندهء من با من چنين مكتوب كند و جواب بازنداد .
چون اين خبر به رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله آوردند ، فرمود : مزّق كتابى مزّق اللّه ملكه . و به روايتى فرمود : اللّهمّ مزّق ملكه الهى كسرى نامه مرا بدريد تو پادشاهى او را قطع كن .
بالجمله چون پرويز دعوت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را بدانست به باذان كه ابا مهران كنيت دارد و اين وقت پادشاهى يمن داشت ، فرمان كرد كه : يك دو تن از مردم خود را به نزديك اين مرد فرست كه دعوى نبوت كند و مرا به دين ديگر خواند و نام خود را بر من مقدّم نويسد تا او را بسته به درگاه ما آرد .
پس باذان بر حسب حكم خسرو مردى از ابطال فارس را كه بابويه نام داشت و در كار تيغ و قلم در ميان مردم علم بود ، به اتفاق خرخسره مأمور داشته ، گفت :
به نزديك محمّد شو و بگو كسرى كه شاهنشاه جهان است ، تو را طلب كرده ، صواب آن است كه به اتفاق ما راه درگاه او گيرى . لكن اى بابويه هشيار باش كه در اين تمنّا و طلب از طريق ادب بيرون نشوى و او را به واجب فحص حال كرده مرا آگهى بخش .
پس بابويه از يمن راه مدينه پيش گرفت و چون به اراضى طائف رسيد با ابو سفيان بن حرب و صفوان بن اميّه و چند تن ديگر از قريش دچار شد و از كار پيغمبر پرسش نمود . گفتند : او در يثرب ساكن است و نيك شاد شدند كه كسرى به خصمى پيغمبر برخاسته و كار بر مراد ايشان خواهد شد .
بالجمله بابويه و خرخسره از ايشان درگذشته با مردى از قبيلهء ثقيف باز خوردند ، از وى نيز پرسش حال پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمودند . آن مرد سخنى بر حسب واقع براند .
ايشان گفتند : اگر اين مرد از جانب خداوند است هيچ كس را با او توان معادات « 1 » نخواهد ماند ، و از آنجا طىّ مسافت كرده وارد مدينه شدند و در حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله
هامش
( 1 ) . معادات : دشمنى