تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1151

مساهمون:

ص١١٥١
حاضر گشتند . نخستين بابويه سخن آغاز كرد و گفت : شاهنشاه خسرو پرويز به باذان ملك يمن نامه كرده فرمان داده كه كس بفرستد و تو را به درگاه كسرى برد ، و باذان ما را بدينجا گسيل نمود كه اين حديث به پاى بريم ، اگر پذيرفتار اين حكم شوى ، باذان به درگاه كسرى مكتوب كند تا از تو عفو فرمايد ؛ و اگر نه تو خود كسرى را نيك شناسى شهر تو را با خاك پست كند و تو را و قوم تو را از جهان براندازد . اين بگفت و نامه باذان را به پيغمبر سپرد . و ايشان بر جامه‌هاى حرير كمر سيمين بربسته و سوار زرّين بر ساعد انداخته و موى ز نخ سترده و سبلتها آويخته داشتند . رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله ديدار ايشان را مكروه داشت و فرمود : كيست كه شما را بدين سيرت و سلب فرمان داده ؟ گفتند : پروردگار ما كسرى ! پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : پروردگار من حكم داده كه موى زنخ را بگذاريم و شوارب را برگيريم . آنگاه ايشان را حكم جلوس داد و هر دو تن به زانو درآمدند و از هيبت انجمن رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله لرزشى سخت و رعدتى تمام در اندام ايشان حادث گشت . آنگاه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از بهشت و دوزخ آيات وعد و وعيد بر ايشان قرائت كرد و فرمود : به خداوندى بارى و رسالت من ايمان آوريد . ايشان قبول اسلام نكردند و گفتند : اگر با ما راه درگاه كسرى نگيرى جواب نامهء باذان را نگار كن تا بازشويم . رسول خدا ايشان را شش ماه به رفق و مدارا بداشت . تا يك روز آغاز دلتنگى كردند و در حضرت پيغمبر معروض داشتند كه : يا پذيره فرمان شو يا ما را رخصت مراجعت فرماى . پيغمبر فرمود : انّ ربّى عزّ و جلّ قد قتل ربّكما ، سلّط اللّه عليه ابنه شيرويه حتّى قتله البارحة يعنى : خداوند من پروردگار تو را بكشت و شيرويه پسرش را بر او نصرت داد تا شب دوشين « 1 » هلاكش ساخت . اكنون باذان را بياگاهانيد كه دوش در ساعت هفتم « 2 » شيرويه شكم خسرو را چاك زد و اين شب سه‌شنبه دهم جمادى الاولى سال هفتم هجرى بود و به روايتى در ساعت هشتم روز دوشنبه يازدهم مقتول گشت . بالجمله فرمود : باذان را بگوئيد : اگر اسلام گيرى پادشاهى تو دير بپايد و تو را بر
هامش
( 1 ) . شب گذشته ، ديشب ( 2 ) . در زمان سابق شب را به 8 بخش تقسيم كرده و هر بخش را « پاس » مىگفتند .