موجود است . « 1 »
گويند : هنگام مراجعت در عرض راه ، عقبه پيش آمد : رسول خداى فرمود :
بىاجازت من هيچ كس بر اين عقبه بالا نشود ، چندانكه من خود عبور دهم . آنگاه حذيفة اليمان را فرمود تا مهار شتر بگرفت و عمار ياسر از قفا شتر را براند ناگاه چهارده ( 14 ) كس شتر سوار پديدار شد كه آهنگ پيغمبر داشتند . رسول خداى بانگ بر ايشان زد . آن جماعت چون حضرت را حازم « 2 » و بينا يافتند از پيش بگريختند . آنگاه پيغمبر با حذيفه و عمّار فرمود : آيا دانستيد ايشان را ؟ عرض كردند :
ندانيم چه ايشان با روى بسته بودند . فرمود : اين جماعت تا قيامت منافق خواهند بود ، خواستند تا شتر مرا برمانند و مرا به قتل آرند . عرض كردند : چرا فرمان نمىكنى تا قبيله و عشيرت ايشان را با تيغ بگذرانند ؟ فرمود : دوست نمىدارم كه مردم غريب گويند : محمّد به موافقت جمعى بر دشمنان ظفر جست ، آنگاه به قتل ايشان پرداخت . از پس آن فرمود : الهى ايشان را به زحمت دبيله گرفتار كن . عرض كردند :
دبيله چيست ؟ فرمود : دبيله شعلهء آتشى است كه در دلهاى ايشان افتد و هلاك كند ، پس نامهاى ايشان را با حذيفه و عمّار بگفت و در كتمان اين سرّ امر فرمود . و نيز با حذيفه گفت : در ميان اصحاب من دوازده ( 12 ) كس منافقند كه روى بهشت نبينند ، مادام كه شتر به سوراخ سوزن در نرود ؛ هشت تن از ايشان به رنج دبيله گرفتار شوند .
از آن روز اصحاب در حق حذيفه گفتند : صاحب السّرّ الّذى لا يعلمه غيره . و پيغمبر در شأن او مىفرمود : اعلمهم بشان المنافقين . حذيفه گويد : چون به جنازه حاضر مىشدم و عمر بن الخطّاب با من بوده هرگاه نماز مىكردم متابعت مىكرد و مرا سوگند مىداد كه رسول خدا مرا به حساب منافقين گرفت يا آنكه به شمار نداشت .
[ مسلمانى ابو بصير ]
مع القصه بعد از مراجعت پيغمبر به مدينه ، ابو بصير عتبة بن اسيد بن حارثه ثقفى
هامش
( 1 ) . يعنى چون آنچه را خداوند متعال خبر دهد كه در آينده واقع مىشود ، خلافى در آن واقع نشود و به طور حتم و مسلم انجام يابد ، مثل اين است كه اكنون صورت يافته و موجود است .
( 2 ) . حازم : با احتياط و محافظهكار .