شد و گفت : برويد به نام خداى ، اما چون خالد بن وليد كراع الغميم « 1 » نشيمن دارد ، از جانب راست بايد شدن تا ناگاه بر سر او درآئيم . و همچنان به رهنمائى مردى از بنى سليم طىّ مسافت كردند تا به جائى كه خالد بن وليد مغافصة گرد لشكر بديد و مجال درنگ نيافت و فرار كرده قريش را از رسيدن لشكر خبردار كرده . و از اين سوى پيغمبر لشكر را فرمود : بگوئيد استغفر اللّه و اتوب اليه اى قوم اين همان است كه بر بنى اسرائيل عرضه كردند ، ايشان نپذيرفتند و هلاك شدند و شما گفتيد و رستگار شديد .
مع القصه رسول خداى تا به ثنيّة المره براند ، در آنجا شتر خاصه پيغمبر به زانو درآمد و هرچند زجرش كردند جنبش نكرد . مردم گفتند : خلأت القصوى يعنى :
شتر قصوى بازماند . پيغمبر فرمود : خداوندى كه فيل را از مكه بازداشت باشد كه شتر را نيز بازدارد . آنگاه سوگند ياد فرمود كه : هر چه قريش در تعظيم حرم طلب كنند روا فرمايد : آنگاه شتر را جنبش دادند و از آنجا در حديبيه « 2 » بر سر چاهى كه اندك آب داشت لشكرگاه كرد و به اندك زمانى آب چاه نماند .
معجزهء پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله در نصب تير ميان چاه
مردم به پيغمبر شكايت بردند ، آن حضرت تيرى بيرون كرده فرمود تا به چاه فرود دادند ، و بر سر چاه آب چندان بجوشيد كه تمامت لشكر سيراب شدند . اوس بن خولى با عبد اللّه ابىّ گفت : ابعد هذا شىء اما ان لك ان تبصر ؟ كنايت از آنكه هنوز وقت نشده كه امر بر تو روشن باشد و از شك بيرون شوى ؟ هم روايت است كه در حديبيه مردم استغاثه كردند و پيغمبر دعا كرد تا باران بباريد و مردمان سيراب شدند .
گويند شبى در حديبيه باران آمد و بامداد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بعد از نماز فرمود : هيچ
هامش
( 1 ) . كراع الغميم : موضعى است بين مكه و مدينه .
( 2 ) . نام قريهاى است نزديك به مكه ، چاهى است در آن اراضى كه حديبيه نام دارد و اين قريه به نام آن چاه موسوم شد .