ايشان را فراهم كرد هزار و پانصد ( 1500 ) شمشير و سيصد ( 300 ) زره و دو هزار ( 2000 ) نيزه و پانصد ( 500 ) سپر برآمد و مواشى و ديگر اشياء فراوان بود . آنگاه پيغمبر فرمود تا از مدينه سعد بن معاذ را حاضر كنند ؛ زيرا كه سعد به سبب جراحتى كه داشت ملازم ركاب نبود . برفتند و سعد را بر درازگوشى برنشانده و راه برداشتند .
چون نزديك به لشكرگاه رسيد ابطال قبيلهء اوس او را پذيره شدند و گفتند : اى سعد رسول خداى حكم بنى قريظه را بر تو مسلم داشته و ايشان حلفاى تواند ، چنان كه عبد اللّه بن سلول ، بنى قينقاع را كه حلفاى او بودند وقايه قتل شد تو نيز همسوگندان خويش را حراست فرماى . چندانكه ايشان الحاح « 1 » و اصرار همىكردند سعد چنان خاموش بود و هيچ سخن نمىكرد . عاقبت گفت : اى مردمان مرا سعد بن معاذ گويند ، در راه خداى دست ملامت كنندگان بر من دراز نشود . ايشان دانستند كه كار بنى قريظه به اصلاح نخواهد شد .
ابو الضّحّاك بن خليفة الاشهلى گفت : وا قوماه ! معتّب بن قشير گفت : وا صباحا ، و صاحب بن اميّه فرياد برداشت كه : تا آخر روز از قوم من اثرى نماند . و اين ابو الضّحّاك جد عبد الحميد بن جبيره است و او مردى منافق بود بدين اشعار حسان بن ثابت او را خطاب كند و گويد :
ابلغ ابا الضّحّاك انّ عروقه * اعيت على الاسلام ان تستمجدا
أ تحبّ يهدان « 2 » الحجاز و دينهم * كبد الحمار و لا تحبّ محمّدا
مع القصه چون سعد به حضرت رسول آمد پيغمبر فرمود قوموا لسيّدكم . مردم اوس جنبش كردند و جمعى از بنى عبد الاشهل كه قوم او بودند او را از درازگوش به زير آورده در مجلس پيغمبر درآوردند تا بنشست . جمعى از مردم گفتند : يا ابا عمرو :
پيغمبر تو را بر بنى قريظه حاكم ساخت تا چه فرمائى . سعد آغاز سخن كرد و گفت :
اى جماعت آيا پيمان خداى بر گردن نهادهايد كه بدانچه من گويم رضا دهيد و مكروه نشماريد ؟ گفتند : چنين باشد . پس روى بدان جانب مجلس كرد كه پيغمبر جاى داشت و حشمت پيغمبر را نخواست تا آن حضرت را مخاطب سازد گفت :
هر كه بدين سوى مجلس است نيز به حكم من رضا دهد ؟ رسول خداى فرمود : نيك از قبل من حكومت تو راست به هر چه خواهى حكم كن .
هامش
( 1 ) . الحاح : پافشارى و جديت
( 2 ) . يهودان : جمع يهود است .