ديگر ثابت در حضرت رسول خواهنده شد و اموال او را استرداد نمود . اين وقت زبير گفت : اى ثابت اكنون بگوى كه حىّ بن اخطب به كجا شد ؟ گفت : مقتول شد .
گفت : كعب بن اسد چه شد ؟ گفت : با تيغ تيزش سر از تن دور كردند ؛ پس از نباش بن قيس پرسش نمود ؟ هم بدين گونه پاسخ شنيد . آنگاه اشراف و اكابر بنى قريظه را يك به يك پرسيد ؟ و ثابت خبر قتل ايشان را به دو داد . ناگاه زبير گفت : اى ثابت به همان حقى كه مرا بر ثابت است مرا نيز بديشان رسان . ثابت در خشم شد و با تيغ سرش برگرفت و آنچه از او بازماند خاص وى گشت .
عايشه گويد يك زن از بنى قريظه نزد من بود و سخت خندان و شادان مىزيست ناگاه او را به نام ندا كردند ، او برخاست و همچنان خندان و شادان مىرفت و مىگفت : مرا از بهر كشتن طلب مىكنند . من گفتم : هيچ زن را نكشتند . گفت : من شوهرى داشتم و او را نيك دوست مىداشتم ، شبى در ايام محاصره گفتم : دريغ كه ما و تو از هم جدا خواهيم شد و مرا بىتو زندگانى صعب است . شوهر من گفت :
چون محمّد دست يابد مردان را بكشد و زنان را اسير كند ، اگر تو اين سخن به صدق كنى ، جمعى از مسلمانان در سايهء حصن زبير بن باطا نشستهاند ، آسيا سنگى بر سر ايشان بغلطان ، باشد كه يك تن از مسلمانان كشته شود ، آنگاه تو را به خون وى مقتول سازند و بىمن زنده نباشى . من چنان كردم ، آن سنگ بر سر خلّاد بن سويد آمد و جان بداد . اينك به كيفر او مرا خواهند كشت . عايشه گويد : بشاشت آن زن را با يقين به هلاكت فراموش نمىكنم .
مع القصه بعد از قتل بنى قريظه اموال ايشان را بر مسلمين قسمت كردند . مردى را يك سهم و اسبى را دو سهم قسمت افتاد ، چنان كه سوارى را سه سهم بهره گشت و خمس آن را نيز جدا ساختند ؛ و از ميان صبايا ، ريحانه بنت عمرو بن خناقه « 1 » را رسول خداى خاص خود فرمود و خواست تا آزادش كند و به زنى خواهد . عرض كرد يا رسول اللّه چنين مكن كه بر من و تو آسانتر است كه مرا واگذارى ، چه دين
هامش
( 1 ) . مغازى : ريحانه دختر زيد كه از بنى نضير بود ، به ازدواج فردى از بنى نضير درآمده بود ، پيامبر ( ص ) او را در سهم خود قرار دادند ( 2 / 393 ) ؛ طبقات : پيامبر ( ص ) ريحانه دختر عمرو را براى خود برگزيد ( 2 / 92 ) و تاريخ كامل ابن اثير : پيامبر خدا ( ص ) ريحانه دختر عمرو بن خنافه از بنى قريظه را برگزيد ( 3 / 1027 ) .