دست خود تباه كند ؟ گفت : پس بامداد كه صبح شنبه است ايشان از ما ايمنند به انبوه بيرون تازيد و جنگ دراندازيد باشد كه كار بر مراد شود . گفتند : حشمت شنبه را نتوان شكست چه جمعى از اين پيش حرمت شنبه را نداشتند و به صورت قرده « 1 » و خنازير « 2 » برآمدند .
بالجمله بعد از گفت و شنود بسيار كار بر آن نهادند و كس به نزد پيغمبر فرستادند كه ابو لبابة بن عبد المنذر اوسى را كه حليف است نزد ما فرست با او شورى كنيم .
ابو لبابه را نزد ايشان فرستاد . چون ابو لبابه به حصار درآمد او را پذيره شدند و زنان و كودكان بر او جمع گشتند و از هول و هيبت محاصره و خوف لشكر زار بگريستند چندانكه ابو لبابه را دل نرم كردند و بر سر ترحم و تفضل بداشتند . آنگاه گفتند : ترا در امر ما گمان بر چه مىرود ؟ روا باشد كه به حكم پيغمبر از اين حصار بيرون شويم ؟
ابو لبابه گفت : روا باشد و دست برداشت و اشارت به حلق خويش كرد ، يعنى شما را سر خواهد بريد . آنگاه از حصار بيرون آمد و دانست كه با خداى و رسول خيانت كرد . از خجالت به نزديك پيغمبر نشد و راه مدينه پيش داشت و به مسجد رسول خداى دررفته خويشتن را بر ستون مسجد ببست و گفت : هيچ كس مرا از اين ستون باز نكند تا توبه من قبول شود و اين آيت بدين آمد .
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ
« 3 » مىفرمايد : اى مؤمنين خيانت با خدا و رسول مكنيد و در امانات خائن مشويد و حال آنكه دانائيد .
چون اين خبر به رسول خداى برداشتند فرمود : اگر نزديك من آمده بود از بهر او استغفار كردم . اكنون او را نگشايم تا خداى توبت او بپذيرد .
بالجمله پانزده ( 15 ) شبانروز بسته بود . هنگام خورش و خوردنى دخترش مىآمد و خرما در دهانش مىنهاد و گاه نمازش مىگشود و بازش استوار مىبست .
امّ سلمه گويد : سحرگاهى رسول خداى را خندان يافتم . گفتم : أضحك اللّه سنّك خداى دندان ترا بخنداند . سبب خنده چيست ؟ فرمود : جبرئيل قبول توبهء ابو لبابه را خبر آورد . گفتم : اجازت است كه او را بشارت دهم ؟ فرمود تو دانى ، پس به در مسجد رفتم و گفتم : اى ابو لبابه ! شاد باش كه خدايت پذيرفتار توبت گشت . مردمان خواستند او را بگشايند گفت : بگذاريد تا رسول به دست خويش حبل من برگيرد .
هامش
( 1 ) . قرده : بوزينگان
( 2 ) . خنازير : خوكها
( 3 ) . سورهء انفال ، آيه 27 .