تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1055

مساهمون:

ص١٠٥٥
باز كرد و بدن بشست ، ناگاه مردى از بيرون خانه سلام داد ، پيغمبر به تعجيل بيرون شد و من به پس درآمدم . دحيه كلبى را بر اسبى ديدم با عمامهء سفيد و از استبرق « 1 » قطيفه‌اى « 2 » بر او بود كه از درّ و ياقوت علاقه داشت و سخت غبارآلود بود ، آن حضرت با رداى خويش غبار از وى مىسترد « 3 » و او با پيغمبر سخن مىكرد . چون به خانه بازآمد فرمود : اينك جبرئيل فرمان غزوهء بنى قريظه بگذاشت . و هم ابن عباس گويد : پيغمبر از هر سفر بازآمدى ، نخست به خانهء فاطمه شدى و سر و تن بشستى . هم از جنگ خندق به خانه فاطمه فرود شد و تن بشست و مجمره « 4 » طلب كرد تا بخور طيب كند ، جبرئيل بيامد : دستارى از استبرق بر سر بسته و بر اسبى نشسته عرض كرد : يا رسول اللّه خداى عفو كناد ، سلاح جنگ باز كردى و هنوز فرشتگان در سلاح جنگ‌اند ، اكنون ساختهء جنگ باش و بر يهودان بنى قريظه تاختن فرماى . سوگند با خداى من اينك مىروم تا حصار ايشان را مانند بيضه مرغى كه بر سنگ شكنند درهم شكنم . پس رسول خداى فرمان داد تا بلال ندا درانداخت كه يا خليل اللّه سوار شويد يا اينكه ندا كرد : هر كس متّبع و مطيع است نماز عصر در بنى قريظه خواهد گزاشت ، و رايت جنگ با امير المؤمنين على سپرد و او را با جماعتى پيشرو ساخت و زره درپوشيد و خود بر سر نهاد و سپر در بر افكند و نيزه برگرفت و بر اسبى كه لحيف نام داشت برآمد و دو اسب ديگر جنيبت « 5 » نمود ؛ و خالد برادر بلال نيزه بگرفت و بر اسبى برنشست و ملازم ركاب گشت . پس رسول خداى عبد اللّه بن امّ مكتوم را به خليفتى گذاشت و از مدينه بيرون شد و از قفاى على و لشكر او رهسپار گشت و در ظاهر مدينه عرض سپاه داده ، سه هزار ( 3000 ) مرد برآمد و سى و شش ( 36 ) سر اسب در ميان ايشان بود . بالجمله چون در قبيلهء بنى النّجار عبور مىكردند آن جماعت سلاح پوشيده در سر راه بر صف بودند ، پيغمبر فرمود : شما را كه حكم داد كه ساخته جنگ باشيد ؟ گفتند : دحية بن خليفة الكلبى . فرمود : آن جبرئيل بود كه از بهر تخريب قلعه بنى قريظه رفت .
هامش
( 1 ) . استبرق : پارچه‌اى است از طلا و ابريشم . ( 2 ) . قطيفه : روپوش ، روانداز . ( 3 ) . ستردن : زايل كردن و بر طرف نمودن . ( 4 ) . مجمر : آتشدان ( 5 ) . جنيبت : يدك