تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1052

مساهمون:

ص١٠٥٢
گفتم : چه كسى ؟ گفت : عمرو بن العاص و از جانب يسار پرسش كردم . گفت : ابو معاويه . اين بكردم تا مبادا از من بپرسند . تو كيستى ؟ آنگاه ابو سفيان گفت : ديرى است كه در اين بلد مانديم و چهارپايان خويش سقط كرديم و كارى نساختيم ، جهودان نيز با ما مخالفت كردند ، اكنون ببينيد اين باد با ما چه مىكند ؟ بهتر آن است كه به سوى مكه كوچ دهيم و از اين زحمت برهيم . اين بگفت و برخاست و از غايت عجل زانوى جمل را ناگشوده برنشست و شتر را از جاى برانگيخت . شتر با زانوى بسته برخاست پس از پشت شتر سر فرو كرده عقال « 1 » آن را بركشيد . در اين وقت عكرمة بن ابى جهل فرياد برداشت كه اى ابو سفيان تو قائد قومى ، به كجا مىروى ؟ ابو سفيان از شرم سر فروداشت و راه برگرفت . پس قريش جنبش كردند و به حمل اثقال مشغول شدند . آنگاه من مراجعت كردم ، در نيمه راه بيست سوار كه دستار سفيد بر سر داشتند با من دچار شدند و گفتند : صاحب خود را بگو كه خداى شرّ اعدا را كفايت كرد . چون به نزديك پيغمبر آمدم آن حضرت در نماز بود ، به دست اشارت فرمود كه : نزديك شو . پس پيش شدم و بشارت دادم . آن حضرت تبسم فرمود ، چنان كه نواجذ مباركش پديدار شد و نورى از ميان دندانهايش بدرخشيد . حذيفه گويد : من تا اين زمان گرم بودم ، آنگاه سرما چون نخست در من اثر كرد پيغمبر مرا پيش خواند و بخوابانيد و رداى مبارك بر من انداخت و پاى مبارك بر سينه من نهاد تا چنان آسايش يافتم كه به خواب شدم . هنگام نماز بامداد فرمود : قم يا نومان « 2 » پس از خواب برآمدم . رسول خداى فرمود : الان نغزوهم و لا يغزوننا ديگر ايشان به جنگ ما نخواهند آمد و ما به جنگ ايشان خواهيم شد . بالجمله چون رزم خندق به پايان رفت ، على عليه السّلام اين شعر بگفت :
الحمد للّه الجميل المفضل * المسبغ المولى العطاء المجزل
شكرا على تمكينه لرسوله * بالنّصر منه على الغواة الجهّل
كم نعمة لا أستطيع بلوغها * جهدا و لو أعملت طاقة مقول
للّه أصبح فضله متظاهرا * منه علىّ سألت أم لم أسأل
هامش
( 1 ) . عقال : دست‌بند شتر ( 2 ) . نومان كلمهء مخصوص به نداست ، گويند : يا نومان و نتوان گفت : رجل نومان ( س ) .