قريش مسلمانى گرفت و هنوز كافران از اسلام او بىخبر بودند نيمشبى به حضرت رسول آمد و عرض كرد : يا رسول اللّه ، اينك مسلمان بدين حضرت شتافتهام و هنوز هيچ كس از اسلام من آگهى ندارد و سخن مرا در ميان كفار وقعى تمام است ، به هر چه حكم كنى ، چنان كنم . پيغمبر فرمود : اگر توانى در ميان كفار پراكندگى كن .
گفت : توانم اگر اجازت كنى كه هر چه بخواهم بگويم ؟ فرمود : روا باشد فانّ الحرب خدعة .
پس نعيم نخستين به نزديك بنى قريظه شد و گفت : شما مهر و حفاوت مرا با خود دانستهايد ، اينك واجب شمردهام كه از نهايت اين كار كه پاى در ميدان داريد شما را بياگاهانم ، آيا تواند بود كه قريش و غطفان فتح ناكرده دست از جنگ محمّد بازدارند و بازشوند ؟ آن هنگام شما را از محمّد چه خواهد رسيد ؟ گفتند : سخن به صدق كردى . اكنون چه توانيم كرد ؟ گفت : صواب آن است كه چند تن از بزرگان غطفان و قريش را به گروگان بخواهيد و در نزد خود بداريد ، پس با محمّد مقاتلت آغازيد تا اگر ايشان فتح ناكرده بازشوند و محمّد از اين كين و كيد آسوده شود ، آنگاه بخواهد آهنگ شما كند ، ايشان از گرويهاى خويش نتوانند چشم پوشيد ؛ و از اعانت شما ناچار باشند . بنى قريظه اين سخن را استوار داشتند و كار بر اين نهادند .
از آنجا به نزديك قريش شد و ابو سفيان را با تمامت اشراف آن جماعت انجمن كرد و گفت : مرا خبرى از بنى قريظه رسيده كه ايشان از جنگ محمّد هراسان و پشيمان شدهاند و كس نزد او فرستادهاند كه ما با تو نقض عهد كرديم و سخت پشيمانيم ، اگر عذر ما را پذيرفتار باشى و عصيان ما را عرضه نسيان فرمائى در ازاى آن به بهانهء گروگان از اشراف قريش و غطفان جمعى گرفته به حضرت تو آوريم تا سر از تن ايشان برگيرى و دل عرب را در هول و هرب افكنى . اكنون شما اين سخن را مخفى بداريد تا ببينيم چه از پرده برآيد . اينك من در بنى قريظه بودم كه فرستادهء محمّد به قبول اين پيمان برسيد . اين بگفت و آهنگ غطفان كرد و با آن جماعت نيز اعادت « 1 » اين كلمات فرمود .
اين واقعه در روز جمعه بود و از قضا همان روز ابو سفيان ، عكرمة بن ابى جهل را با جماعتى از صناديد قريش به لشكرگاه بنى قريظه فرستاد و پيام داد كه سكون ما در
هامش
( 1 ) . اعادت : دوباره از سر گرفتن .