خداوند را اين گونه رفتار زشت نمىآيد و على را استقبال فرمود و غبار از هر دو چشمش همىبسترد .
مع القصه امير المؤمنين سر عمرو را به نزديك رسول خداى آورد و به خاك راه درانداخت . عبد اللّه بن مسعود حاضر بود عرض كرد : كفى اللّه المؤمنين القتال بعلىّ و كان اللّه قويّا عزيزا .
عمر بن الخطّاب گفت : يا على با زره عمرو كه مانند آن در عرب يافت نشود چه كردى ؟ فرمود شرم داشتم كه پسر عم خود را عريان سازم . رسول خداى فرمود : ابشر يا علىّ فلو وزن اليوم عملك به عمل امّة محمّد لرجح عملك على عملهم و على عليه السّلام اين شعر بخواند :
أ عليّ تقتحم الفوارس هكذا * عنّى و عنهم أخّروا أصحابى
اليوم يمنعنى الفرار حفيظتى * و مصمّم فى الهام ليس بناب
آلى ابن عبد حين شدّ أليّة * و حلفت فاستمعوا من الكذّاب
أن لا يصدّ و لا يهلّل فالتقى * رجلان يضطربان كلّ ضراب
فصددت حين رأيته متقطّرا * كالجذع بين دكادك و رواب
و عففت عن أثوابه و لو أنّنى * كنت المقطّر بزّنى أثوابى
عبد الحجارة عن سفاهة رأيه * و عبدت ربّ محمّد بصواب
عرف ابن عبد حين أبصر صارما * يهتزّ أنّ الامر غير لعاب
أرديت عمروا اذ طغى بمهنّد * صافى الحديد مهذّب قضّاب
لا تحسبوا الرّحمن خاذل دينه * و نبيّه يا معشر الاحزاب « 1 »
هامش
( 1 ) . آيا بر سر من درمىآيند سواران اين چنين ؟ از من و از ايشان بازپس داريد خود را ، اى ياران من . امروز بازمىدارد مرا از گريختن حميّت من و شمشير گذرنده از استخوان كه در تارك نيست كار نكننده . سوگند خورد پسر عبد ودّ ، آن زمان كه حمله كرد سوگندى بزرگ و سوگند خوردم من نيز ، پس شنيدند از آن دروغگوى سوگند او كه بازنگردد از معركه و « لا إله الّا اللّه » نگويد پس بهم رسيدند دو مرد كه شمشير بر يكديگر مىزدند هر شمشير زدنى كه دليران خيال كنند . پس بازگشتم آن زمان كه ديدم او را به پهلو افتاده مانند تنهء درخت خرما ميان ريگهاى پست و تلّهاى بلند . و پاكدامنى كردم از جامههاى او ، و اگر آنكه من بودمى به پهلو افكنده ، بربودى او از من جامههاى مرا . پرستيد عمرو سنگها را از سبكى رأى خود ، و پرستيدم من پروردگار محمد را به رأى صواب . شناخت پسر عبد ودّ ، آن زمان كه ديد شمشير برندهء متحرك كه كار ما نه بازى كردن است . هلاك كردم عمرو را چون طغيان كرد ، به -