تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1021

مساهمون:

ص١٠٢١
آنگاه فرمان كرد كه بشتاب و زوجهء خويش را بگوى كه ديگ مرقه « 1 » را فرو نگذارد و هيچ نان از تنور برنياورد تا من درآيم . جابر بر حسب فرمان بشتافت و از آن سوى پيغمبر بانگ برداشت كه : يا اهل الخندق انّ جابرا صنع لكم شوربا فحيّهلاكم چون جابر باز خانه شد با زوجه خويش گفت : ويحك اينك پيغمبر با تمام اهل خندق درمىرسد . زن گفت : اندازهء طعام خويش را مكشوف داشتى ؟ گفت : آرى . گفت : بيم مكن كه خدا و رسول داناترند . در اين وقت رسول خدا درآمد و مردمان را گفت : ازدحام و اقتحام « 2 » مكنيد و خود بر سر ديگ و خمير رفت و با آب دهان مبارك ترشّحى فرمود و دعاى بركت قرائت كرد و نان از تنور برآورد و در كاسه همى شكست و مرقه بر سر آن بريخت و هر ده ( 10 ) تن از مردم را جلوس داد تا سير بخوردند و برفتند . بدين گونه هزار ( 1000 ) كس از اهل خندق را طعام خورانيد و ديگ و نان همچنان به جاى بود . پس فرمود : بخوريد و به همسايگان خود بفرستيد كه در اين ايام مردمان به قحط و غلا گرفتارند . پس جابر با زن فرمان‌پذير شدند و چندان‌كه پيغمبر در سراى ايشان بود ، آن طعام كاسته نمىشد .

وقايع ايام كندن خندق

و ديگر چنان افتاد كه يك روز زوجه بشير بن سعد مشتى خرما به دخترك خويش داد و گفت : به نزديك پدر و خال خود حمل كن تا بدان ناهار « 3 » بشكنند . از قضا عبور دختر بشير بر رسول خداى افتاد . او را پيش طلبيد و دست مبارك پيش داشت و فرمود : چه دارى ؟ دختر بشير آن خرما كه در دست داشت به دست پيغمبر فرو ريخت . رسول خداى فرمود : جامه خود را گسترده كن و خرما را در جامه او بريخت و مردى را فرمود : تا ندا درداد و اهل خندق را پيش خواند تا به جمله از آن خرما سير بخوردند و بازشتافتند و هنوز جامهء او از خرما چنان آكنده بود كه از اطراف پراكنده مىگشت .
هامش
( 1 ) . مرقه و مرق : آبگوشت ( 2 ) . اقتحام : به زور و فشار وارد شدن ( 3 ) . ناهار : گرسنه ، يعنى كسى كه از بامداد چيزى نخورده باشد .