و ديگر چنان افتاد كه جوانى از مسلمانان به شرط زناشوئى دوشيزهاى به سراى آورد و يك روز رخصت يافته از كنار خندق طريق خانه گرفت . در عرض راه زن خود را در ميان كوى بديد ، به خشم رفت و با نيزهاى كه در دست داشت قصد او كرد . زن گفت : نخستين به خانه درآى و در فراش خويش نگاه كن ، آنگاه مرا تباه كن . پس به خانه دررفت و مارى بزرگ در فراش خويش ديد كه پره زده . با سنان نيزه مار را برگرفت و از خانه بيرون شد و آن مار بر سر نيزه اضطراب همىكرد تا سرد گشت « 1 » و در حال آن جوان نيز جان بداد ، چنان كه مردم ندانستند كدام يك زودتر بمردند .
چون اين خبر به حضرت رسول برداشتند ، فرمود : از بهر صاحب خود طلب آمرزش كنيد . همانا در مدينه از مسلمانان جن فراوانند . اگر مانند اين بر شما ظاهر شود تا سه روز دست به قتل او ميازيد و بعد از آن اگر خود را ديدار كند ، شيطان است آن را بكشيد .
بالجمله علماى اثنىعشريه حديث كردهاند كه يك روز در ايام خندق ، عثمان بن عفّان را بر عمّار ياسر عبور افتاد و عمّار در كار كنده بود و در ميان گرد و خاك انگيخته جاى داشت . عثمان چشم و چهره را به آستين بپوشيد تا از غبار آلايشى نبيند . عمّار را كبر و كنارهگيرى او بد آمد و سخنى چند از در شناعت « 2 » و سرزنش او تقرير « 3 » كرد ، عثمان گفت : اى فرزند زن سياه مرا دشنام گوئى ؟ و به حضرت رسول آمد و عرض كرد كه : ما مسلمان نشديم كه مردمان ما را به دشنام ياد كنند . پيغمبر فرمود : اگر اسلام را نخواهى من از كافر شدن شما باك ندارم ، به هر جا خواهى باش و خداوند اين آيت مبارك بدين فرستاد :
يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ
« 4 » يعنى : اى محمّد منّت مىنهند بر تو كه اسلام آوردند ، بگو : منّت بر من مگزاريد از اسلام خود ، بلكه خدا منّت مىگزارد بر شما كه هدايت كرد شما را به ايمان ، اگر راست گوئيد و خدا دانا است بر پنهان آسمان و زمين و بينا است بدانچه شما مىكنيد .
هامش
( 1 ) . سرد گشت : جان بداد .
( 2 ) . شناعت : بدگوئى و سرزنش
( 3 ) . تقرير : بيان كردن
( 4 ) . حجرات ، آيه 17 و 18 .