تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1024

مساهمون:

ص١٠٢٤
بگردانيد و به در حصار كعب بن اسد كه قائد قبيله بنى قريظه بود آمد و در بكوفت . كعب بن اسد دانست كه اين حىّ بن اخطب است و از بهر چه آمده است . گفت : ما اصنع بدخول حىّ علىّ رجل مشئوم و هو الان يدعونى الى نقض العهد ؟ چكنم از درآمدن حىّ بر من ؟ مردى نامبارك است و مرا به نقض عهد مىخواند . لا جرم پاسخ نگفت . حىّ ديگرباره سندان « 1 » بكوفت و گفت : اى كعب در بگشاى . گفت : تو مردى مشئوم « 2 » بوده‌اى ، بنى النضير را دست‌فرسود هلاك و دمار ساختى « 3 » اكنون به هلاكت بنى قريظه كمر بسته‌اى . ما در جوار محمّد جز نيكوئى مشاهده نكرده‌ايم و بىموجبى معاهدهء او را نشكنيم . گفت : اى كعب در بگشاى كه عزّت ابدى آورده‌ام ، اشراف قريش و قبايل عرب همدست و همداستان شدند ، اينك ده هزار ( 10000 ) مرد جنگ‌آور با هزار ( 1000 ) اسب تازى درمىرسند . كعب گفت : ذلّ ابرى سياه آورده‌اى و جز رعد و برقى نيستى . حىّ بن اخطب سخن را ديگرگونه ساخت و گفت : همانا ضيافت « 4 » وفود « 5 » را آفت جان شمارى و از بيم نان و خورش در به روى من بسته دارى ؟ ! چون او را به بخل نسبت كرد بر كعب دشوار آمد ، در بگشود و حىّ بن اخطب را درآورد و از آن طرف بزرگان جهود را مانند غزال بن سموئل و ياسر بن قيس و زهير بن باطا و چند كس ديگر را حاضر ساخت و گفت : اينك حىّ بن اخطب ، بدان طمع و طلب آهنگ ما كرده كه با قبايل عرب همدست شويم و با محمّد مقاتلت كنيم و عهد او را بشكنيم . شما پشت و روى اين كار را نيك بنگريد و از در حزم و رويت سخن كنيد . ايشان گفتند : تو قائد قبيله و سيد سلسله‌اى ، آنچه را پيشنهاد خاطر سازى ما بدان اقتفا « 6 » كنيم . از ميانه زهير بن باطا كه شيخوختى داشت و مردى مجرّب بود گفت : من آثار محمّد را از تورية خوانده‌ام ، همانا او پيغمبر آخر زمان است ، درين امر غورى « 7 » به سزا فرمائيد و بيهوده خويشتن را تباه مسازيد . حىّ بن اخطب گفت : اين سخن از صواب بعيد است آن پيغمبر كه تو گوئى از اولاد اسرائيل است و محمّد از
هامش
( 1 ) . سندان : تنگه آهنى است كه بر تخته درهاى كوچه ميخ زنند تا كسى كه خواهد صاحب خانه را خبردار كند حلقه را بر آن تنگه آهنى زند ( برهان ) . ( 2 ) . مشئوم : نامبارك ( 3 ) . بكشتن دادى ( 4 ) . ضيافت : مهمانى ( 5 ) . وفود جمع وافد : وارد ، مهمان ( 6 ) . اقتفا : پيروى ( 7 ) . غور : فكر و دقّت