وقت قصه اهل افك را به تمام برشمرد و دودى به سر من بر رفت و چندان اندوه من قوت يافت كه از پاى درافتادم و بدان مهم كه شده بودم فراموش كردم و در ضمير آوردم كه خود را به چاهى درافكنم .
مع القصه عايشه باز خانه شد و روز ديگر كه پيغمبر درآمد و گفت : بيمار شما چون است ؟ عايشه عرض كرد كه : مرا دستورى فرماى تا به نزديك پدر و مادر خويش شوم و روزى چند بباشم . رسول خداى نيز اجازت كرد ؛ و عايشه بيست و پنج ( 25 ) روز در خانهء پدر ببود . نخستين با مادر گفت : اين چه سخن است كه مردمان در حق من گويند ؟ امّ رومان او را دل همىداد و گفت : غمنده مباش همانا زن خوب روى ، چون پسنده شوى شود و شوهر او را زنان فراوان باشد ، ناچار چنين سخنها در حق او گفته خواهد شد .
عايشه بانگ گريه برداشت . ابو بكر در خانه فرازين تلاوت قرآن مىكرد ، گفت :
چه حديث است ؟ امّ رومان گفت : عايشه از سخن اهل افك آگهى يافته ، ابو بكر نيز لختى بگريست ، آنگاه گفت : اى عايشه جزع مكن كه خداوند كشف اين حال مىفرمايد ؛ اما عايشه بدين گونه كار به آزارى و تب لرزه داشت و گاهگاه از هوش بيگانه مىشد .
و از آن سوى رسول خدا ، على عليه السّلام و اسامة بن زيد و زينب بنت جحش و مادر اسامة بن ايمن را حاضر ساخت تا در امر عايشه مشورتى فرمايد . زينب بنت جحش گفت : يا رسول اللّه من در آنچه نديده و نشنيدهام سخن نكنم ، و اسامه عرض كرد : ما هرگز از اهل تو جز خير نديدهايم . على مرتضى فرمود : يا رسول اللّه لم يضيّق اللّه عليك و النّساء سواها كثيرة يعنى : خداوندگار بر تو تنگ نكرده است ، جز عايشه زنان بسيار است و اگر خواهى از كنيزك او بريره فحصى « 1 » فرماى كه روز و شب ملازم خدمت اوست و حال او نيكو داند و از در صدق به عرض رساند . پيغمبر بريره را طلب كرد و پرسش فرمود . سوگند ياد كرد كه : هرگز از عايشه امرى نديدهام كه مورث عارى « 2 » باشد و من او را چنان پاك دانم كه زرگر طلاى احمر را ، الّا آنكه گاهى كه من آرد خمير كردهام و او را گفتهام پاس دار تا آتش برافروزم به خواب مىرفته ، گوسفند مىآمده خمير مىخورده . هم در آن ايام رسول خداى در خانه ملول
هامش
( 1 ) . فحص : جستجو
( 2 ) . مورث عار : موجب ننگ