خبر فاسقى آسيب مكنيد مردم را ، پس فحص حال كنيد تا از كرده پشيمان نشويد .
اگر رسول خدا در ميان شما كردار شما را به كار مىبست طريق هلاكت مىسپرديد ، لكن خداوند ايمان را در دلهاى شما محبوب ساخت و كفر را مكروه گردانيد ، همانا ايشان به فضل و نعمت خداوند هدايت يافتهاند .
پس بدين آيت مبارك كذب وليد و صدق بنى المصطلق روشن گشت و رسول خداى فرستادگان آن جماعت را نيك بنواخت و از براى اخذ زكات عامل ديگر به اراضى ايشان فرستاد .
قصهء افك عايشه
هم در اين سال پنجم هجرت عايشه را آسيب افك « 1 » برسيد . همانا رسول خدا را به قانون بود كه در هر سفر به حكم قرعه بعضى از زوجات مطهرات را با خود كوچ مىداد ، در غزوهء مريسيع ؛ عايشه ملازم خدمت گشت . در هنگام مراجعت نزديك به مدينه محل نزول افتاد و رسول خداى با لشكر فرود شد و چون وقت سحر نداى كوچ برخاست ، از قضا عايشه به قضاى حاجت بيرون لشكرگاه بود . چون به رحل خويش آمد ، گردنبند خود را كه منضود از جزع « 2 » ظفار « 3 » بود نيافت . ناچار بازشتافت و در جستجوى آن زمانى دير بماند و بر قانون بود كه هنگام كوچ دادن پردههاى هودج عايشه را مىآويختند .
در اين وقت كه لشكر كوچ مىداد پاسبانان هودج عايشه پردههاى هودج را آويخته ديدند ، چنان پنداشتند كه عايشه به هودج اندر است . پس هودج را حمل داده با لشكر ببردند . از آن سوى چون عايشه گردنبند خود را بيافت و بازشتافت هيچ كس را به جاى نديد . ناچار در آنجا توقف فرمود و با خود انديشيد كه چون پرستاران مرا در هودج نيابند ، به طلب من بازآيند ، لختى ببود آنگاه از ماندگى خوابش بربود .
از آن طرف صفوان بن معطّل سلمى ذكوانى كه بر ساقه لشكر مىرفت و همچنان
هامش
( 1 ) . افك : دروغ بزرگ .
( 2 ) . جزع : دانه و مهره
( 3 ) . ظفار : بلدى است در مملكت يمن .