نشستى .
يك روز عمر بن الخطّاب درآمد . پيغمبر فرمود : اى عمر تو در اين حديث چه گوئى ؟ عمر گفت : اين چه سخن است ؟ خداوندى كه روا نمىدارد مگس بر اندام تو بنشيند و ترا از پليدى پاى مگس حراست مىفرمايد ، چگونه از زشتترين پليديها نگاه نمىدارد ؟ و از آن سوى چون عثمان اين بدانست عرض كرد : يا رسول اللّه اين همه كذب منافقان است ، خداوندى كه سايهء ترا بر زمين دريغ دارد تا مبادا كس قدم بر سايهء تو بگذارد ، يا زمين پليد بود و سايهء تو بر آن رود ، چگونه صيانت حرم تو از ناشايست نكند هم خاتمت امر را با على عليه السّلام به مشورت گذاشت .
امير المؤمنين فرمود : يا رسول اللّه يك روز در عرض نماز نعلين از پاى برآوردى ما نيز چنان كرديم ، پس از نماز فرمودى : شما را چه افتاد ؟ معروض داشتيم كه اقتفا با تو كرديم . آنگاه فرموديد : كه جبرئيل به من آمد كه نعلين تو از پوست مردار است با آن نماز روا نباشد ؟ اگر اين قصه به كذب نبود ، چگونه خدايت آگهى نمىفرمود ؟
هماكنون دل قوى دار كه خداوندت آگهى فرستد .
اين هنگام پيغمبر به مسجد شد و خداى را ثنا گفت و فرمود : ايّها النّاس من يعذرنى من رجل قد بلغنى اذاه فى اهلى كيست كه مرا نصرت دهد و انتقام كشد آن كس را كه زيان اهل من جست ؟ سوگند با خداى كه من از اهل خود جز نيكوئى نديدهام و مردى را نام بردهاند كه جز نيكوئى از او ندانستهام . سعد بن معاذ برخاست و گفت : يا رسول اللّه من نصرت كنم اگر از قبيلهء اوس است ، گردن بزنم و اگر از خزرج است ، هم بفرماى تا امر ترا به نفاذ رسانم . سعد بن عباده كه سيد خزرج بود ، سعد بن معاذ را گفت : به دروغ سخن كردى چه اگر از خزرج است ، تو او را نتوانى كشت و اگر از قوم تو است كشتن او را روا نمىدارى و اين سخن بدان گفتى كه دانستهاى آنان كه اين دروغ گفتهاند ، از قوم خزرجند .
اسيد بن حضير كه پسر عم سعد بن معاذ بود ، سعد بن عباده را گفت : تو سخن به كذب همىرانى ، سوگند با خداى كه بكشم او را ، و تو منافقى و از قبل منافقان سخن كنى . و ميان اوسيان و خزرجيان كار به منازعت كشيد . رسول خداى ايشان را تسكين داد و از آن سخن لب ببست ، اما اين اخبار همه روزه در خانهء ابو بكر ، گوشزد عايشه مىشد و به زارى و افغان مىافزود .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1005
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٠٠٥