يك روز زنى از انصار به نزديك عايشه شده با او در گريه موافقت همىكرد . در اين وقت رسول خداى درآمد و سلام داد و بنشست . عايشه در تب و لرز همىبود .
پيغمبر پرسيد : او را چيست ؟ امّ رومان صورت حال را به عرض رسانيد . پيغمبر فرمود : باشد كه اين سخن كه گفتهاند شنيده بود ؟ عرض كرد : چنين باشد . اين هنگام عايشه برخاست و بنشست ، پيغمبر فرمود : آنچه در حق تو گفتهاند ، من دانستهام .
اگر بىگناهى زود باشد كه خداوند مرا آگهى دهد و اگر گناهكارى توبت و انابت جوى ؛ زيرا كه چون بنده به گناه خويش اعتراف كند ، خداوند توبت او بپذيرد .
عايشه گفت : من لب ببستم و پدر و مادر را گفتم : جواب گوئيد . ايشان گفتند : چه دانيم . گفت : ما در روزگارى كه بتپرست بوديم كس اين سخن به خاندان ما نبست ، امروز كه نور توحيد در قلب ما جاى دارد ، مردمان اين گونه سخن كنند . پس من آغاز سخن كردم و حال آنكه خردسال بودم و از قرآن الّا اندكى نمىدانستم ، عرض كردم :
و اللّه اين سخن در دلهاى شما جاى گرفته ، اگر بگويم بىگناهم باور نداريد و اگر اعتراف كنم ، استوار فرمائيد و خداى داند كه بىگناهم ، مثل من مثل پدر يوسف است آنگاه كه گفت :
أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ
« 1 » و فرمود :
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ
« 2 » .
و هر چند خواستم نام يعقوب بر زبان رانم به خاطر نياوردم . اين بگفتم و روى برگردانيدم و تكيه زدم و آرزومند بودم كه رسول خداى خوابى بيند كه مشعر « 3 » بر برائت « 4 » ساحت من باشد و خود را از آن حقيرتر مىداشتم كه خداى در حق من وحى فرستد ؛ لكن رسول خداى هنوز آهنگ برخاستن نفرموده بود : كه آثار وحى بر حضرتش ظاهر شد ، از پس آنكه يك ماه وحى منقطع بود . پس مادر من بالشى از اديم « 5 » زير سر پيغمبر نهاد و برد « 6 » يمنى بر فراز « 7 » افكند و چون وحى به پايان رسيد ، پيغمبر برد را از بر خويش برانداخت و عرق از رخسار مباركش همىبرفت پس
هامش
( 1 ) . يوسف ، 86 : شرح اندوه و پريشانى خود را فقط به خدا مىگويم .
( 2 ) . يوسف ، 18 : صبر زيباست و من بر آنچه مىگوييد از خدا يارى مىخواهم .
( 3 ) . مشعر : اعلامكننده و آگاهنده
( 4 ) . برائت ساحت : پاكدامنى و بىگناهى
( 5 ) . اديم : چرم دباغى شده
( 6 ) . برد : پارچهاى است كه در يمن ساخته مىشود .
( 7 ) . فراز : بالا