مسلمانى رفت و به دست ضحّاك مسلمانى گرفتم ؛ و از پس آن ضحّاك اين خبر را به پيغمبر مكتوبى كرد و آن حضرت فرمود : فرشتگان خداى جثّه عامر را مدفون ساختند و روح او را به علّيّين « 1 » نقل دادند .
مع القصه از ميانه كعب بن زيد در آن حربگاه با جراحت بسيار افتاده بود ، كفار او را مقتول پنداشتند و به جاى گذاشتند ، او برست و در جنگ خندق شهيد شد - چنان كه ان شاء اللّه مذكور خواهد شد - و همچنان عمرو نيز نجات يافت از اين روى كه چون شهدا را به عامر بن الطفيل بازنمود . عامر گفت : عمرو از قبيلهء مضر است قتل او را دوست نمىدارم و نيز بر مادر من واجب شده است كه بندهاى آزاد كند ، پس او را موى پيشانى بسترد « 2 » و در ازاى نذر مادر آزاد ساخت .
و عمرو راه مدينه پيش گرفت و در راه به دو تن مرد كافر از قبيلهء بنى عامر بازخورد و ايشان در زينهار رسول خداى بودند و عمرو از اين آگهى نداشت . لاجرم كمين نهاد تا هر دو تن به خواب شدند پس بر بالين ايشان درآمد و هردوان را بكشت و از آنجا به مدينه آمد و اين قصّه به حضرت پيغمبر برداشت . آن حضرت فرمود :
ايشان در امان من بودند و از اين جلادت واجب كردى كه اداى ديت ايشان بايد كرد .
مع القصه چون خبر شهادت اصحاب رسول در مدينه سمر گشت خواهر منذر بن عمرو برادر را بدين مراثى تذكره همىكرد :
أ عينيّ بكّى على المنذر * بسحل غزير و لا تفترى
و بكّى ابن عمرو اخا المكرمات * و ذا المجد و النّسب الاظهر
و بكّى ابن عمرو اخا الصّالحات * و ذا الحسب الواضح الازهر
و بكّى على فتية صابروا * كرام الضّرائب و العنصر
تعادت عليهم ذئاب الحجاز * بنو بهنة و بنو جعفر
يقودهم عامر ذو الشّقاء * و ذو الفتك و الغدر و المنكر
فلو حذر القوم تلك الجموع * جموع اخى الخبثة الاعور
للاقوا لبونا غداة اللّقاء * و ما ذاك منهم بمستنكر
و حسّان بن ثابت ، در مرثيهء نافع بن بديل بن ورقاء الخزاعى ، اين شعر بگفت :
رحم اللّه نافع بن بديل * رحمة المشتهى ثواب الجهاد
هامش
( 1 ) . عليين : مقامى است عالى در بهشت .
( 2 ) . ستردن : تراشيدن و زايل كردن .