تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 961

مساهمون:

ص٩٦١
به پيغمبر آورد . آن حضرت فرمود : عليهم السّلام . و هم گفته‌اند اين آيت از بهر ايشان فرود شد و در ميان آيات قرآن قرائت نكردند : بلّغوا عنّا قومنا انّا قد لقينا ربّنا فرضى عنّا و أرضانا . بالجمله مسلمانان يك دل و يك جهت شده ، به جهاد درآمدند تا جملگى شهيد شدند . از ميانه منذر بن عمرو به جاى بود ، او را گفتند : اگر خواهى ترا امان دهيم گفت : امان شما را تا مصرع « 1 » حرام بن ملحان پذيرفتارم و آنگاه بيزارم . پس او را تا مقتل حرام راه كردند و از آنجا نيز ساز مقاتلت آغاز كرد و رزم داد تا شهيد شد . و اين هنگام عمرو بن اميه ضمرى و حارث بن صمّه كه راعى شتران بودند بازشدند و از دور گرد لشكرگاه را بديدند و مرغان سفيد نگريستند كه بر سر لشكريان طيران همىكنند ، صورت حال بازدانستند . عمرو گفت : صواب آن است كه به حضرت پيغمبر شتاب كنيم و او را بياگاهانيم . حارث گفت : من از اينجا كه مصرع منذر بن عمرو است يك قدم آن سوىتر نشوم . اين بگفت و به اتفاق عمرو بر اعدا تاخت و مقاتلت انداخت و دو تن از مشركان را مقتول ساخت ، آنگاه او را و عمرو را دستگير كردند و با حارث گفتند : ما را از قتل تو سرورى نباشد ، از آن چه رهائى تواندت داد طلب كن كه با تو سخت نگوئيم . گفت : مرا به مصرع حزام بن ملحان و منذر بن عمرو راه كنيد « 2 » ديگر شما دانيد . چون به قتلگاه ايشانش رسانيدند باز مبارزت آغازيد و دو تن ديگر را بكشت و كشته گشت . آنگاه عمرو بن اميّه ضمرى را در مقتل شهدا آوردند و عامر بن الطفيل نسب هر يك را از وى پرسش مىنمودند و او بازمىگفت . آنگاه گفت : هيچ كس از لشكر هست كه از ميان اين كشتگان غايب باشد ؟ گفت : عامر بن فهيره مولاى ابو بكر را نمىبينم . عامر پرسش نمود كه او چگونه مردى بود ؟ گفت : افضل و اشرف اين جماعت اوست . جبار بن سلمى از قبيلهء بنى كلاب گفت : من او را با طعن نيزه بيفكندم و شنيدم كه گفت : فزت و اللّه . آنگاه ديدم كه جسد او را بر آسمان صعود دادند و ندانستم از چه روى گفت : فزت و اللّه . هم او گويد كه : سرّ اين سخن از ضحّاك بن سفيان كلابى پرسش كردم ؟ گفت : مقصودش آن بود كه : فزت و اللّه بالجنّة و از اين قصّه كه معاينه كردم دل من به سوى
هامش
( 1 ) . ذكوان : نام قبيله‌اى از بنى سليم . ( 2 ) . نشان دهيد و دلالت كنيد