تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 960

مساهمون:

ص٩٦٠
آبى است كه ميان قبيله بنى عامر و بنى سليم است . بالجمله آن اراضى را لشكرگاه كردند و شتران خويش را به عمرو بن اميّه ضمرى و حارث بن صمّه سپردند تا علف بچرانند . آنگاه مكتوب رسول خداى را به حزام بن ملحان دادند تا به نزد عامر بن الطفيل بن مالك كه برادرزادهء عامر بن مالك بود برده و پيغام مسلمانان را بگزارد . و حزام دو تن ديگر از اصحاب را برداشته به نزديك قبيله آمد و ياران خود را اندرز فرمود و گفت : شما ايدر « 1 » بباشيد تا من به ميان اين قوم شوم ، اگر با من نيكو معاملت كردند شما نيز درآئيد و اگر نه به سوى مسلمانان مسارعت « 2 » كنيد . اين بگفت و به ميان قبيله دررفت و پيش شده تا نامهء پيغمبر را به عامر بن الطفيل دهد . عامر نامه را اخذ ننمود و به روايتى بگرفت و بيفكند . حزام چون اين بديد قدم بازپس گذاشت و فرياد برداشت كه : هان اى مردمان ! آيا مرا امان مىدهيد چندان كه پيام پيغمبر خداى صلّى اللّه عليه و آله را بگذارم . هنوز سخن به تمام نكرده بود كه يك تن از قفايش درآمده نيزه‌اى به دو زد كه از جانب ديگر سر به در كرد . حزام گفت : فزت و ربّ الكعبة . در اين وقت عامر بن الطفيل گفت : اى مردمان قبيله بنى عامر ! اكنون هم‌گروه شويد و اين مردم كه از جانب محمّد بدين اراضى درآمده‌اند زنده نگذاريد . بزرگان قبيله گفتند : ابو براء كه عمّ تو و قائد قوم است اين جماعت را زينهار داده و ما با زينهارى او نبرد نتوانيم كرد . چون عامر بن الطفيل از ايشان كام نيافت در زمان به قبايل سليم و عصيّه و رعل « 3 » و ذكوان دررفته استمداد كرد و جماعتى را با خود برداشته در بئر معونه بر سر مسلمانان تاخت . در وقتى كه منذر بن عمرو ساعدى با مردم خويش همىگفت كه : بايد از دنبال حزام رفت ، ناگاه لشكر كفار را ديدار كردند كه گرد برگرد ايشان دايره شدند . مسلمانان دانستند كه مخلصى « 4 » به دست نخواهد شد گفتند : الها پروردگارا ! هيچ كس نباشد كه سلام ما را به پيغمبر تو رساند تو خود به دو باز رسان . و گفتند : ربّنا اجز عنّا اخواننا بما رضينا عنك و رضيت عنّا . پس جبرئيل عليه السّلام سلام آن جماعت را
هامش
( 1 ) . ايدر : اينجا ( 2 ) . مسارعت : شتاب ( 3 ) . رعل : نام قبيله‌اى از بنى سليم . ( 4 ) . مخلص : جاى رهائى