قصه قتل سويد بن الصّامت
و اين قصه به شرح چنان است كه : از آن پيش كه رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله به مدينه درآيد حضير پدر اسيد به نزديك بنى عمرو بن عوف آمد و سويد بن الصّامت و خوّات بن جبير و ابا لبابة بن عبد المنذر را به ضيافت طلب داشت و شترى نحر كرد ، و شراب خمر حاضر ساخت ؛ و ايشان را سه روز به كباب و شراب ميزبان بود . و چون آهنگ مراجعت كردند ، دو تن از جوانان ، سويد بن صامت را كه مست طافح « 1 » و پيرى سالخورد بود برداشته با خود طريق خانه گرفتند .
در عرض راه يك تن از مردم خزرج او را بديد و بىتوانى به نزديك مجذّر بن زياد آمد و گفت : هيچ خواهى ترا به غنيمتى نغز « 2 » دلالت كنم ؟ گفت : آن كدام است ؟
گفت : اينك سويد بن صامت چنان مست است كه خويشتندارى نتواند كرد و هيچ گونه سلاح جنگ با او نيست .
مجذّر بن زياد چون اين بشنيد آن كين كهن كه در ميان خزرج و اوس است ، جنبش داد و تيغ برگرفت و شتابزده بر سر سويد بن صامت آمد و او را زخمى مهلك « 3 » بزد و از آن پيش كه سويد جان بدهد فرزندان خود را مخاطب ساخته ، اين شعرها بگفت و بمرد :
ابلغ جلاسا و عبد اللّه مالكة * و ان دعيت فلا تخذله من جار
اقتل جدارة امّا كنت لاقيه * و الحىّ عرفا على عرف و انكار « 4 »
جداره برادر جدره « 5 » است و اين دو پسرهاى عوف بن الحارث بن الخزرجند .
مع القصه اين ببود تا رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله به مدينه آمد . اين سويد را پسرى بود كه حارث نام داشت ، بعد از ورود پيغمبر مسلمانى گرفت و همچنان مجذّر بن زياد
هامش
( 1 ) . طافح : سرمست و از خود بىخبر . طفح : يعنى پر شد ظرف آب و بالا آمد و از اينجاست كه گويند : مست طافح يعنى مست از سر بدر رفته .
( 2 ) . نغز : نعمتى نيكو
( 3 ) . مهلك : كشنده
( 4 ) . از سوى من به جلاس و عبد اللّه پيامى برسان كه اگر سالخورده هم شدهاى مواظب باش ، آن دو را خوار و ذليل بگير ، اگر با جداره برخوردى او را بكش پسنديده يا ناپسند ، همچنين قبيلهء عوف را .
( 5 ) . جدر : نام قبيلهاى است از ازد ، چون ديوار كعبه را ساختند به اين نام موسوم شدند . ( س )