عن أمّته . و با قوم من بگوى : زينهار دست از نصرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بازمداريد و جان و مال را در راه او وقعى نگذاريد كه در نزد خدا معذور نباشيد . اين بگفت و برفت .
چون خبر او را به پيغمبر آوردند او را ثنا گفت و فرمود : الّلهم ارض عن سعد بن الرّبيع . در خبر است كه دخترى كوچك از وى بازماند .
و عبد اللّه بن عمرو بن حرام « 1 » را با عمرو بن الجموح ، به يك قبر نهادند و اين چنان افتاد كه هند زوجهء عمرو بن الجموح از مدينه به حربگاه آمد و جسد شوهر را با جسد برادرش عبد اللّه و جسد فرزندش خلّاد را برگرفته بر شترى حمل داد و روانه مدينه گشت . ناگاه با عايشه بازخورد كه با جمعى از نسوان به طلب رسول خداى بيرون شده بود . عايشه چون هند را نگريست از پيغمبر پرسش نمود ؟ هند گفت :
حمد خداى را كه رسول خداى به سلامت است . ديگر هر مصيبتى كه بسيار صعب باشد بر ما سهل آيد . گفت : حمل شتر چيست ؟ عرض كرد : جسد پدر و برادر و شوهر من است .
و چون به منتهاى حرّة « 2 » رسيد شتر بخفت . هر چند هند او را برانگيخت و با سنگ و چوب زحمت كرد از جاى جنبش نكرد و اگر او را آهنگ احد مىداد ، چون باد شتاب مىكرد . ناچار اين قصه را به حضرت پيغمبر آورد .
رسول خداى فرمود : شتر بدين مأمور است جز اين نتواند . اكنون بگوى : هنگام بيرون شدن از خانه ، عمرو را چه بر زبان گذشت ؟
عرض كرد : هنگامى كه از خانه به در مىشد روى قبله آورد و گفت : الّلهمّ لا تردّنى الى اهلى و ارزقنى الشّهادة يعنى : خدايا مرا بر اهل خود بازمگردان و شهادت روزى كن ، پيغمبر فرمود : اى انصار در ميان شما جماعتى هستند كه خداى را بر هر چه قسم دهند روا مىسازد و عمرو از آن جمله بود . آنگاه فرمود : اى هند فرشتگان خداى بر سر برادر تو عبد اللّه بال گستردهاند و نظارهاند كه در كجا دفن خواهد شد . باز فرمود : اى هند شوهر و برادر و پسر تو در بهشت خداى انيس و رفيق يكديگرند . هند عرض كرد : يا رسول اللّه از خداى بخواه تا من نيز با ايشان باشم . پيغمبر در حق او دعاى خير گفت . و اين عبد اللّه پدر جابر انصارى است .
هامش
( 1 ) . واقدى : عبد اللّه بن عمرو بن حرام .
( 2 ) . حرة : زمين سنگستان را گويند و در اطراف مدينه مواضع بسيار به اين نام است .