قد خضّبت بيضة رأسى فما * أطعم غمضا فيه مقدار « 1 »
و هم آن حضرت عليه السّلام فرمايد :
سوف يرى الجمع ضراب الفاتك « 2 » الحلابس « 3 » * و طعنة قد شدّها لكبوة « 4 » الفوارس
اليوم أضرم نارها بجذوة « 5 » لقابس « 6 » * حتّى ترى فرسانها تخرّ للمعاطس « 7 »
آنگاه رسول خدا رداى مبارك را برگرفته بر زبر حمزه كشيد . چون حمزه را قامتى به نهايت رسا بود پاهاى مباركش از زير ردا بيرون ماند ؛ و رسول خدايش به گياه بپوشانيد . اين هنگام صفيه خواهر حمزه از دور پديدار شد . چون رسول خداى او را بديد با فرزندش زبير فرمود : بشتاب و مادر خود را بازدار تا حمزه را بدين حالت ديدار نكند . زبير مادر را پذيره شد « 8 » و گفت : اى مادر نيكو آن است كه به حربگاه درنشوى و هم از اينجا مراجعت فرمائى كه رسول خداى از تو چنين دوست مىدارد . گفت : اى فرزند شنيدهام كه برادرم حمزه را كشتهاند و مثله كردهاند و شكم دريدهاند و من مىدانم كه در راه خدا اين زحمت يافته و اين زحمت در راه خدا بسيار اندك است و خداى مرا صبر دهد ، تا فراوان جزع نكنم .
زبير بازآمد و سخن مادر را به عرض پيغمبر رسانيد . آن حضرت دستورى داد تا صفيه حاضر شود . پس بيامد و برادر را بدانسان بديد و از خداى آمرزش او را
هامش
( 1 ) . نيكو داورى بين ما قرار دادى ، پس بر جاى باش كه خدايت لعنت كند ، اى اسامه . در دستم نيزه درگذرندهاى است كه از سر آن آتش زبانه مىكشد . كلاهخود سرم خضاب شد و خونآلود گشت .
( 2 ) . فتك : ناگاه كشتن .
( 3 ) . حلابس : شجاع .
( 4 ) . كبوة : به روى درافتادن .
( 5 ) . جذوه : هيمهء افروخته به آتش ، آتش سرخ گل انداخته .
( 6 ) . قبس : طلب شعله از آتش .
( 7 ) . زود ببينند آن گروه شمشير زدن ناگاه كشندهء دلير ، و نيزه زدنى كه به حقيقت قوى كرده است او آن را براى به رو افتادن سواران . امروز براى افروزم آتش حرب را به هيمهاى درشت براى جويندهء شعلهء آن ، تا ببينى سواران حرب را كه مىافتند به بينىها .ترسم كه شود قهر الهى ظاهر * وز نيزهء من قتل تو گردد صادچون آتش قهر حقّ فروزان گردد * از شعلهء آن جهان بسوزد آخر( شرح ديوان منسوب به . . . ص 534 ) .
( 8 ) . پذيره شدن : پيشواز رفتن