كفار هفتاد كرّت براى حمزه استغفار فرمود . آنگاه على عليه السّلام روى سخن را با مشركين قريش داشته چنين فرمود :
رايت المشركين بغوا علينا * و لجّوا فى الغواية و الضّلال
و قالوا نحن اكثر اذ نفرنا * غداة الرّوع بالاسل الطّوال
فان يبغوا و يفتخروا علينا * بحمزة و هو فى الغرف العوالى
فقد اودى بعتبة يوم بدر * و قد أودى و جاهد غير آل
و قد فلّلت خيلهم ببدر * و أتبعت الهزيمة بالرّجال
و قد غادرت كبشهم جهادا * به حمد اللّه طلحة فى الجمال
فتلّ بوجهه فرفعت عنه * رقيق الحدّ حودث بالصّقال
كأنّ الملح خالطه اذا ما * تلظّى كالعقيقة فى الظّلال « 1 »
و هم در اين غزوه مىفرمايد .
لست أريد بيننا حاكما * الّا الّذى بالكفّ بتّار
و صارما أبيض مثل المها * يبرق فى الرّاحة ضرّار
معى حسام قاطع باتر * تسطع من تضرابه النّار
انّا أناس ديننا صادق * انّى على الحرب لصبّار « 2 »
و هم روى اين سخن با اسامه است :
نعم الّذى حكمته بيننا * فاثبت لحاك اللّه يا جار
ففى يمينى مارق أسمر * من رأسه تقتبس النّار
هامش
( 1 ) . مشركان را ديدم كه بر ما ستم مىكنند و در گمراهى پافشارى مىنمايند . گفتند جمعيت ما بيشتر است ، زمانى كه صبح جنگ با نيزههاى دراز بر شما غلبه كنيم . اگر به كشته شدن حمزهاى كه در غرفههاى عاليه بهشت است ، بر ما افتخار مىكنند . حمزه هم در روز بدر ، عتبة را هلاك كرد و بدون كوتاهى كوشش و مجاهده نمود . و من در روز بدر در جماعت رخنه انداختم و مردان را در پى بىآن شكست دادم . با سپاس يزدان پيشرو آنها طلحه را در ميدان به خاك افكندم . پس چون برو در افتاد ، شمشير برّان و صيقل زده را از او برداشتم .
( 2 ) . من داورى جز شمشير برندهاى كه در دست دارم نمىخواهم . شمشيرى كه مانند بلور در كف دست مىدرخشد و دشمنان را زيان مىرساند . شمشير تيز و برّانى با من است كه از زدن آن آتش زبانه مىكشد . ما مردانى هستيم كه كيش و دين ما درست است و من در جنگ ايستادگى و مقاومت دارم .