فرزندى آرم دانيد از حنظله است .
بالجمله حنظله بىهوشانه به سوى احد شتاب گرفت ، وقتى برسيد كه رسول خداى در دامان جبل بر سر سنگى نشسته بود و أبو سفيان از جانب ديگر همىگفت : أين ابن أبى كبشة . أين ابن أبى قحافة . أين ابن الخطّاب ألا و انّ الايّام دول و الحرب بدل و يوما بيوم .
حنظله اين بديد ، چون شير خشمگين تيغ بركشيد و به قصد أبو سفيان تاختن كرد و خود را به دو رسانيد و نخستين تيغ بزد و اسب او را عقر « 1 » كرد و درانداخت و أبو سفيان از پشت اسب بر خاك افتاد و فرياد برداشت : كه دريابيد مرا ، اينك حنظله مرا عرضه هلاك ساخت . اسود بن شعوب با نيزهاى آخته بر سر حنظله تاختن كرد و آن رمح « 2 » را بر شكم حنظله فرو داد و حنظله آن رمح را به خويش در همىبرد و به سوى او همىرفت چندانكه نزديك شد . پس در اين وقت حنظله نيز تيغى بر او راند و كارگر نيفتاد و أسود ديگر ضربتى بزد و حنظله را بكشت و او در ميان اجساد حمزه و عمرو بن الجموح و عبد اللّه بن حرام بر زمين افتاد . و أبو سفيان گفت : يوما بيوم و حنظلة بحنظلة « 3 » .
و بدين سخن ياد از حنظله پسرش مىكرد كه در جنگ بدر به دست على عليه السّلام كشته شد و اين شعرها بگفت :
و لو شئت خاضت بى كميت طمرّة * و لم احمل النّعماء لابن شعوب
و ما زال مهرى يزجر الكلب فيهم * لدن غدوة حتّى دنت لغروب
اقاتلهم وادعون يا آل غالب * و أدفعهم عنّى بركن صليب
فبكّى و لا ترعى مقالة عاذل * و لا تسأمى من عبرة و نحيب « 4 »
بالجمله در اين وقت فرشتگان خداى فرود شدند و حنظله را غسل دادند و
هامش
( 1 ) . عقر : پى كردن ، دست و پا بريدن
( 2 ) . رمح : نيزه
( 3 ) . روزگار نوبت به نوبت ، حنظلهاى را به جاى حنظلهاى كشتيم .
( 4 ) . اگر مىخواستم ، سمندى سرخ و سياه و چالاك مرا وامىرهاند و بار بخشايش بر پسر شعوبم نمىگرداندم . همانا كره اسب رمندهام از پگاه تا هنگام فرود شدن خورشيد آماج زوزه كشيدن سگان ايشان بود . با ايشان پيكار مىكردم و فرياد مىزدم : اى فرزندان غالب ! آنگاه در برابر ايشان به ستونى استوار پناه مىبردم و ايشان را از خود مىراندم . نگارين منا ، گريه سر ده و از گفتار نكوهشگران باك مدار و از شيون و زارى به ستوه مياى .