شترى سوار شد تا سفرى كند مرا گفت : اين پسر شيرخواره را برگير و به من سپار ، من ترا برگرفتم و به دو دادم و تاكنون تو را نديدهام . اكنون كه در تو نگاه كردم بشناختم .
مردم از شناس او در عجب شدند . آنگاه قصه قتل حمزه بازگفت . اكنون بر سر داستان احد رويم .
[ فرار مسلمين و مقاومت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله ]
بعد از آشفتگى مسلمانان و گيرودارى چنان كه مسطور افتاد ، كفار چيركى و غلبه يافتند و مسلمانان هزيمت و شكسته شدند و شكست كلى در شكست ايشان بيشتر آنگاه افتاد كه ابن قمئه با رسول خداى مكاوحت « 1 » آغازيد و تيغ بر آن حضرت راند و گفت : خذها و انا ابن قمئة پيغمبر فرمود : اقمأك اللّه و أذلّك . خداوندت خوار و ذليل كند . و در همان سال بدين نفرين ، خداوند قوچى بفرستاد تا بر سر كوهى كه ابن قمئه به خواب بود ، شاخ بر شكمش نهاده فشار داد چنان كه از پشتش بدر شد .
بالجمله چون از زخم ابن قمئه چنان كه مذكور شد ، رسول خداى به نشيب چاه افتاد و از نظرها غايب شد و ابن قمئه همى ندا درداد كه : من محمّد را كشتم . شيطان اين بانگ از دهان او گرفته در اطراف لشكر همىپراكنده ساخت و مسلمانان همىپراكنده شدند و خداى اين آيت بدين فرستاد :
إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ .
« 2 » يعنى : ياد داريد آن هنگام كه به هزيمت مىشديد و از غايت دهشت ، بر هيچ كس نگران نبوديد ، و حال آنكه رسول خداى ، شما را مىخواند در جماعت ديگر از شما . و چندانكه به آواز بلند شما را دعوت مىفرمود و مىگفت : اينك من رسول خدايم به سوى من آئيد ، اجابت نمىكرديد . پس خداوند سزاى اين بىفرمانى را در كنار شما نهاد و شما را غمى از پى غمى متّصل
هامش
( 1 ) . مكاوحت : مقاتلت
( 2 ) . آل عمران ، 153 : هنگامى كه از ميدان نبرد ( رو به هزيمت گذاشته بوديد و ) به بالا مىرفتيد و به كسى توجه نمىكرديد ، پيامبر از پشت سر شما را صدا مىزد ، آنگاه بود كه اندوه در پى اندوه به شما روى آورد .