شو و اسلام خويش را آشكار كن كه كلمهء شهادت ، از اين بليّت تو را حراست كند .
اين سخن در دل وحشى جاى كرد و پوشيده از مردمان چهره خود را پوشيده ، به حضرت پيغمبر شتافت و ناگاه بر سر آن حضرت ايستاده ، كلمهء شهادت بر زبان راند .
رسول خداى سر برآورد و بر روى وحشى نگاه كرد و فرمود : تو وحشى نيستى ؟
عرض كرد : بلى يا رسول اللّه ! فرمود : اگر نه حرمت اسلام بود ، مىگفتم سزاى تو چيست . هماكنون چنان زيستن كن كه از اين پس من هرگز روى تو را ديدار نكنم و اين آيت در حق توبهء او فرود شد :
وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ .
« 1 » و از اين آيت مكشوف افتاد كه قبول توبت وحشى در قيامت معلوم خواهد شد .
بالجمله وحشى از رسول خداى پنهان مىزيست تا ابو بكر به خلافت برخاست .
اين هنگام خويشتن را ظاهر كرد و در جنگ مسيلمهء كذّاب حاضر شد و هم حربهاى به دو پرانيد و او را بكشت - چنان كه در جاى خود مذكور خواهد شد - . مسلمانان از قتل مسيلمه نيك شاد شدند ، چندانكه در شهادت حمزه حزين بودند و وحشى همىگفت : بهترين خلق را من كشتم ، و بدترين خلق نيز به دست من تباه شد .
و در خلافت عمر نيز زنده بود و به عادت جاهليت ، از خوردن خمر خود را بازنمىداشت . از اين روى عمر او را چند كرّت با درّه زحمت كرد و حد بر وى براند هم سودى نبخشيد . لاجرم آن مرسوم كه از بيت المال برقرار داشت ، مقطوع نمود و همىگفت : من دانسته بودم : خداى قاتل حمزه را مالش دهد . « 2 » پس وحشى متوارى « 3 » شد و در زمان معاويه پيرى گوژپشت بود و هنوز فتورى در حواس نداشت « 4 » ، چنان كه در شهر حمص جمعى از او سؤال كردند كه : حمزه را چون كشتى ؟
از ميانه روى با عبد اللّه عدس كرد و گفت : تو عبد اللّه عدس نيستى ؟ گفت : بلى .
گفت : تو در قبيلهء بنى سعد شيرخواره بودى و من حاضر بودم ، وقتى مادرت بر
هامش
( 1 ) . توبه ، 106 : كار گروهى ديگر موقوف به مشيّت خداست يا عذابشان مىكند و يا توبهء آنها را مىپذيرد و او داناى فرزانه است .
( 2 ) . كيفر دهد و مجازات كند .
( 3 ) . متوارى شدن : از نظر پنهان گشتن
( 4 ) . عقل و هوشش بجاى بود و كودن و خرف نشده بود .