گفتند : يا ابا السّبع ! ديدار كى خواهد بود ؟ گفت : ديدار به قيامت افتاد . و در آن رزمگاه دل بر مرگ نهاده رزم همىداد . آنگاه أبو الحكم عمرو بن اخنس بن شريق او را بديد و از دنبال بتاخت و همىگفت : خدا بكشد مرا اگر ترا نكشم و به دو رسيده شمشيرى بر دوش او فرود آورد كه بدان زخم درگذشت و اين شعرها بگفت :
بيت
يا مرحبا بفارس منكم * اذ جاءنا فى حومة القسطل « 1 »
يرجو قرانا قاصدا نحونا * نسقيه من ماء السّما « 2 » المعجل « 3 »
ما عندنا شىء له للقرى * الّا حديث العهد بالصّيقل « 4 »
ذاك الّذى يقرى ضيوف الوغى * و اللّائي « 5 » للاضياف فى المنزل
امير المؤمنين على عليه السّلام در پاسخ فرمود :
اخسا عليك اللّعن من جاحد * يا ابن لعين لاح بالارذل
اليوم اعلوك بذى رونق * كالبرق فى المخلولق المسبل
يقرى شئون الرّأس لا ينثنى * بعد فراش الحاجب الاجزل
أرجو بذاك الفوز فى جنّة * عالية فى أكرم المدخل « 6 »
بالجمله على مرتضى عليه السّلام اين بگفت و تاختن كرد و پاى ابو الحكم را با تيغ قلم كرده از اسبش درانداخت . رسول خداى در حق ذكوان فرمايد : هر كه خواهد مردى را نگرد كه بر سبزه بهشت مىگذرد بر ذكوان بيند .
هامش
( 1 ) . قسطل : گرد .
( 2 ) . ماء السّماء : مراد از شمشيرى است كه از بالاى سر فرود آيد .
( 3 ) . اعجال : شتابانيدن .
( 4 ) . صيقل : آنچه آهن روشن كند ، جلا دهندهء آهن .
( 5 ) . اللّائي : جمع الّتى .
( 6 ) . دور شو ، بر تو باد نفرين از منكرى ، اى پسر ملعونى كه پيدا شد به خوارتر احوال . امروز مىزنم ترا به شمشير خداوند آب ، چون برق اثركننده در جامهء كهنهء فروگذاشته . مىبرد آن شمشير درزهاى سر را ، وانمىگردد بعد از استخوانهاى خرد ابروى بريده شده . اميدى دارم به آن فيروز شدن در بهشتى بلند در بزرگوارتر جاى درآمدنىاى خصم كه سرگشته چو پرگار شدى * وز طالع و بخت خود نگونسار شدىانكار نبى چو هست در خاطر تو * در مذهب ما محلّ انكار شدى( ديوان منسوب به . . . ص 665 - 666 ) .