تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 885

مساهمون:

ص٨٨٥
مريضان به دعاى تو شفا يابند ، از خداى بخواه تا بينائيت بازدهد . گفت : قضاء اللّه تعالى احبّ الىّ من بصرى . يعنى : حكم خداى نزد من عزيزتر است از روشنائى چشم من . بالجمله چون گوشهء كمان سعد از كثرت تير انداختن شكسته شد كمان بينداخت و سلاح ديگر گرفت . عكّاشة بن محصن آن كمان برداشت و افزون از شبرى « 1 » وتر « 2 » آن نمانده بود عرض كرد : يا رسول اللّه اين كمان را وتر نارسا باشد فرمود : بكش وتر آن را . عكاشه آن وتر را بكشيد ، چندان‌كه چند دالى از كمان افزون آمد .

قصّهء قتاده و شفاى چشم او

آنگاه قتادة بن النّعمان آن كمان به دست كرده و تا زنده بود همىداشت . هم در آن گير و دار زخمى بر چشم قتاده آمد كه حدقه از جاى برفت ، قتاده به نزديك رسول خداى آمد و عرض كرد كه : زنى نيكو روى در سراى دارم كه او را دوست مىدارم و او مرا نيز دوست مىدارد و روزى چند بيش نيست كه با او بساط عيش و عرس « 3 » گسترده‌ام و سخت مكروه مىدارم كه مرا با اين چشم آويخته ديدار كند . رسول خداى دست فرا برده ، چشم او را باز جاى گذاشت و فرمود : الّلهمّ اكسه الجمال . پس چشم او از نخست نيكوتر گشت . از اينجاست كه يكى از فرزندان او بر عمر بن عبد العزيز درآمد . عمر گفت : كيست اين مرد ؟ در پاسخ اين شعر انشاد كرد :
انا ابن الّذى سالت على الخدّ عينه * فردّت بكفّ المصطفى احسن الرّدّ
فعادت كما كانت لأوّل مرّة * فيا حسن ما عين و يا حسن ما ردّ « 4 »
هامش
( 1 ) . شبر : وجب ( 2 ) . وتر : زه كمان . ( 3 ) . عرس : طعام وليمه ( 4 ) . منم پسر كسى كه چشم او بر گونه‌اش ريخت و به وسيلهء دست پيغمبر مصطفى به خوبى به حال اول برگشت .