تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 883

مساهمون:

ص٨٨٣
آفريدگار منى عفو فرماى . اما كافران همچنان دست بازنمىداشتند . در آن گير و دار هفتاد ( 70 ) ضرب شمشير بر آن حضرت فرود آوردند و خدايش حافظ بود . از ميانه باز ابن قمئه يا عتبه شمشيرى بر پهلوى آن حضرت آزمود ، چون رسول خداى را دو زره در بر بود كارگر نيفتاد ، لكن از ثقل سلاح « 1 » و ضرب تيغ از اسب به زير افتاد . و چون ابو عامر و ديگر كافران در جنگ‌گاه چاهها كرده بودند و سر آن را پوشيده بودند از قضا بر لب چاه فرود آمد و از لب چاه به نشيب افتاد و زانوهاى مباركش شخوده « 2 » گشت و از چشم اصحاب غايب شد . ابن قمئه پنداشت كه با آن زخم پيغمبر را كشته است ، اسب آن حضرت را بگرفت و فرياد برداشت : كه محمّد را كشتم . و آن هنگام كه ابن قمئه تيغ مىراند ، طلحة بن عبيد اللّه دست خويش را سپر پيغمبر كرد هم دست او شل شد و به روايتى با طلحه گفتند : اى ابو محمّد ! دست تو را چه رسيده ؟ گفت : مالك بن زهير جشمى تيرى به قصد پيغمبر گشاد داد ، من دست خود سپر كردم ، خنصر « 3 » من از كار شد و آن روز مالك از پس سنگى همى تير باريد . نوبتى چون سر خود از پس سنگ بركشيد سعد وقاص تيرى بر چشم او زد كه از قفايش به در شد و جان بداد . بالجمله در اين وقت شيبة بن مالك بن المضرب از قبيلهء بنى عامر بن لؤىّ بر اسبى كميت برآمده و رمح خويش بر كف گرفته صيحه زنان همىآمد و همىگفت : أنا أبو ذات الودع ، دلّونى على محمّد . طلحه چون اين بديد ، به دو حمله برد و زخمى بر پاى اسب او بزد و اسب از پاى نشست . پس نيزه او را بگرفت و از چنگش برآورد و بر چشمش زد و به خاكش درانداخت و چهره‌اش را به زير قدم درسپرد . اما طلحه با آن زخم دست و زحمت گيرودار خود را به نشيب چاه افكند و پيغمبر را در بركشيد ، تا از جاى برخاست و على مرتضى عليه السّلام ، دست آن حضرت را بگرفت و از چاه برآورد . رسول خداى فرمود : طلحه از آن مردم است كه امروز حق كار خويش بگذاشت . من أحبّ أن ينظر الى رجل يمشى فى الدّنيا و هو من أهل الجنّة فلينظر الى طلحة بن عبيد اللّه . به عقيدت مردم شيعى تواند بود كه اين احاديث در حق مردمى وارد شود كه در
هامش
( 1 ) . ثقل سلاح : سنگينى اسلحه ( 2 ) . شخوده : خراشيده ( 3 ) . خنصر : انگشت كوچك دست