داشت آن علم برافراشت ، على عليه السّلام بر او حمله كرد و دست راستش را با شمشير قطع فرمود ، علم را به دست چپ گرفت ؛ هم آن را با تيغ بزد ، پس علم بر سينه برچفسانيد و گفت : اى بنى عبد الدار از من راضى شديد ؟
اين وقت امير المؤمنين در خشم شد و تيغى براند كه سرش برفت . در اين معنى حسان اين شعر انشاد كرد :
تسعة تحمل اللّواء و طارت * فى رعاع من الفتى مخزوم
لم يولّوا حتّى ابيدوا جميعا * فى مقام و كلّهم مذموم
بدم عاتك و كان حفاظا * ان يقيموا انّ الكريم كريم
و اقاموا حتّى ازيروا شعوبا * و القنا فى نخورهم محطوم
و هم حسان گويد :
فخرتم باللّواء فشر فخر * لواء حين ردّ الى الصّواب
جعلتم فخركم فيه بعبد * من ألأم من يطأ عفر التّراب
حسبتم و السّفيه اخو ظنون * و ذلك ليس من امر الصّواب
بانّ لقائنا إذ حان يوم * بمكّة بيعكم حمر العياب
اين هنگام عمره دختر علقمه حارثيه علمدار شد و كس او را آسيبى نكرد تا جنگ به پاى رفت و اين شعر را حسان در اين معنى گويد :
و لو لا لواء الحارثيّة اصبحوا * يباعون فى الاسواق بالثّمن البخس
در خبر است كه رسول خداى را شمشيرى به دست اندر بود كه يك طرف آن تيغ را رقم كرده بودند :
فى الجبن عار و فى الاقبال مكرمة * و المرء بالجبن لا ينجو من القدر « 1 »
فرمود : كيست كه اين تيغ از من بستاند و حق آن بگذارد ؟ عمر بن الخطّاب و زبير بن العوّام در طلب آن تيغ به پاى شدند ؛ و مسئول ايشان به اجابت مقرون نگشت .
ابو دجانه انصارى كه در حرب و ضرب شمشير كشيده و شير شميده « 2 » بود ، برخاست و گفت : يا رسول اللّه ! حق آن چيست ؟ فرمود : كه بر روى دشمنان برانند و دمار از ايشان برآرند . عرض كرد كه : من اين توانم كرد . رسول خداى تيغ را به دو داد و
هامش
( 1 ) . در ترس ننگ است و در حمله بزرگوارى ، انسان با ترس از سرنوشت رهائى نمىيابد .
( 2 ) . شميده : آشفته و بىهوش